لااقل، قلبهایمان را نفشارید...

اما این مهم دلیل نمی شود که از وجود استانداردهای دوگانه و وحشتناک فیلترینگ در کشور انتقاد نکنم.
نمی دانم در جریان هشدار سفت و سخت مسئولان فیلترینگ، در خصوص خطر لینک دادن به سایت های فیلتر شده و امکان فیلتر شدن سایتهایی که به سایتهای فیلتر شده لینک می دهند، هستید یا خیر...
بر همین اساس، بسیاری از وبلاگ ها و سایت ها، بخاطر لینک دادن به سایتهای فیلتر شده، فیلتر شده اند.
احتمالا خبر رجانیوز در خصوص دست دادن خاتمی با دخترک ایتالیایی را دیده اید. در متن این خبر می توانید لینک رجانیوز به سایت فیلتر شده یوتیوب (که بنظرم احمقانه ترین فیلتر صورت گرفته از سوی مسئولان است) را ببینید. در این خصوص تنها سه حالت ممکن وجود دارد:
۱- مسئولان به وعده شان عمل می کنند و با این عمل غیرقانونی رجانیوز برخورد می کنند و در روزهای آینده شاهد حاکمیت برخورد قانونی در کشور خواهیم بود.
۲- خون دست اندرکاران رجانیوز از خون وبلاگ نویسان پیزوری که بخاطر لینک دادن به یکی دو سایت فیلتر شده، اعدام اینترنتی شده اند، رنگین تر است و آب از آب تکان نمی خورد!
۳- همینطور اتفاقی و الکی، مسئولان امر کمی خرد بخرج می دهند و دست از فیلتر کردن سایتهای حاوی لینک به سایتهای فیلتر شده، و نیز سایتهای مفیدی چون یوتیوب بر می دارند.
همینجا بگویم من نه از فیلتر شدن رجانیوز خوشحال می شوم و نه از فیلتر ماندن یوتیوب. اما از برخورد گزینشی مسئولین، با کسانی که زورشان به آنها می رسد و احتمالا قدرت برخورد با سایت وابسته به ریاست جمهوری را ندارند، دلخورم.
امیدوارم این برخورد بچگانه مسئولین با مسئله ای به اهمیت اینترنت، روزی وارد جاده عقلانیت و قانونگرایی بشود...
این ها همه به کنار. تصور کن در اوج گرمای تابستان، هرچقدر آب می نوشی کفاف نمی دهد و به دنبال راه حلی برای فرونشاندن عطش درونت باشی. و آنوقت است که یک شکم هندوانه آب دار، می تواند خیالت را از هرگونه تشنگی راحت کند.

حالا فرض کن تصمیم داری دستگاه گوارشت را با خنکای هندوانه جلا دهی. اولین قدم در راه تهیه این طعام ناب، دست کردن در جیب و شمارش موجودی فلوس است.
در این گرانی وحشتناک، طبیعتا قیمت هندوانه، برای هر خریداری مهم است. جهت اطلاع عرض می شود که هندوانه این روزها در بهترین حالت در کلانشهر تهران، از قرار هر کیلو ۲۵۰ الی ۳۰۰ تومان است. اگر شانس بیاوری و میوه فروش سیار با پیکان وانت پر سر و صدایش که هم اکنون در حال عبور از مقابل منزل شماست، منصف باشد، می توانی هندوانه ی مناسب کیلویی ۲۵۰ تومانی بخری و حالش را ببری.
حدست درست است. میوه فروش مذکور، سخاوتمندانه ارزانی هندوانه اش را به رخ مشتریان می کشد و کرور کرور به جیب می زند. بی چک و چانه اقدام می کنی و تو راضی، فروشنده هم راضی، احتمالا خدا هم راضی!
خوشحال از اینکه هندوانه ی پنج کیلویی با قیمت مناسب خریده ای، قدم در سرسرا می نهی و سراغ سینی و چاقوی بزرگ آشپزخانه را می گیری که... یکدفعه یک فکر بکر به ذهنت خطور می کند...
به آرامی به ترازوی کادویی خاله جان که تا به امروز آنچنان به دردت نخورده نزدیک می شوی و هندوانه ی پنج کیلویی را روی آن قرار می دهی.
عقربه ی ترازو روی عدد چهار ایستاده. بالا و پایین می کنی اما فایده ای ندارد. هندوانه ی پنج کیلویی میوه فروش خوش اخلاق، چهار کیلو بیشتر نیست و طبیعتا فروختن هندوانه ی چهار کیلویی با قیمت نازل و با وزن پنج کیلوگرم برای فروشنده بسیار راضی کننده است...
عزیزم، حالا می توانی بروی و هندوانه ات را بخوری...
برای آنهایی که عشق را می شناسند...
برای آنهایی که دلشان هنوز هم نور دارد...
برای آنهایی که در گرداب زمانه غرق نمی شوند...
برای آنهایی که طوفان، خجل از استواری شان است...
برای آنهایی که با یک نگاه، دل و دین و ایمان نمی بازند...
برای آنهایی که شرافتشان را به ریال و دلار و یورو نمی فروشند...
برای آنهایی که هرکجای این پهنه گیتی که باشند، سرشت الهی شان را فراموش نمی کنند...
برای آنهایی که حیدری اند، فاطمی اند، حسینی اند...
و این، زبان حال همه ی آنهاست، بگذار سربازان تاریکی بهر میزان که دلشان خواست، به آئین و مرام و مسلک ما بخندند و توهین کنند...
عیبی ندارد... ما هم خدایی داریم...
برای دیدن ویدئو نیاز به اینترنت پر سرعت دارید
جناب قرقره میرزا، سخنان شما از نظر حقیر به دو بخش تقسیم می شود.
بخش اول، عبارات سیاسیون سی-چهل سال قبل است که صد جور صفت و اتهام به هر مخالفی وارد می کردند. این که من بقول شما "چند واحد اخلاق در بسیج دانشجویی گذرانده"ام، یا اینکه "شور حسینی" برم داشته، یا اینکه "رگ غیرتم آنچنان بالا زده که چشمانم بهشت برین می بیند" و از این جور حرفها، نه بدرد ناراحت شدن می خورد، و نه بدرد پاسخ دادن و نه بدرد فکر کردن و نه هیچ چیز دیگر. این ادبیات مازوخیستی در شان یک گفتگو یا مباحثه ی وبلاگی بین دو آدم عاقل و بالغ نیست. شما می توانی با استفاده از این کلمات و عبارات طرب انگیز، نویسنده ی روزآنلاین بشوی و اگر من جای مسعود بهنود و یا نوشابه امیری بودم، ظرف ایکی ثانیه شما را جذب می کردم!
اما بخش دوم، نقل چند جمله از این پست، در ذم برخورد دوگانه و مزورانه فمینیست های وطنی بود که به مزاق شما و خیلی های دیگر مطلوب نیامد.
دوست گرامی، نفهمیدن عیب نیست. هر آدمی در هر کجای دنیا می تواند یک نوشته ای را بخواند و آن را نفهمد. کسی که یک متنی را می خواند و آن را نمی فهمد، یا می داند که نفهمیده و یا نمی داند. اگر بداند که نفهمیده، خوب می تواند بپرسد و توضیح بخواهد و پرس و جو کند. اگر هم نمی داند که نفهمیده، دیگر تکلیفش مشخص است و بقول شاعر "در جهل مرکب ابدالدهر بماند".
من نمی دانم نفهمیدن آنچه نوشتم، از سوی شما، از جنس نفهمیدن نوع اول است و یا نوع دوم. اگر از نوع اول است که خوب، می توانستی بپرسی و توضیح بخواهی و من هم با کمال میل در خدمت بودم. اگر هم از نوع دوم است که، متاسفم، کمکی از دست من بر نمی آید.
آنچه من در تاریخ ۱۷ اردیبهشت ۸۶ نوشتم، نمی دانم چطور به چشم بچه های رجانیوز خورد که بلافاصله فردای آن روز، خبری را با استفاده از آن (و حتی درج عینی برخی از عبارات نوشته ی من) بر خروجی سایت کار کردند و حتی به آن پست در صفحه اصلی سایت، لینک هم دادند.
آن خبر به شدت سر و صدا کرد و از آنجا بود که بعضی از این دختران میلیون دلاری(بقول حمیدرضا علاقه بند)، به یکباره یادشان افتاد که مدافع حقوق زنانند، و نه حقوق بگیر هیفوس! از آنجا بود که مقاله مهر انگیز کار در تاریخ ۲۱ اردیبهشت، و پس از آن، پاسخ آسیه امینی به خبر رجانیوز، در تاریخ ۲۹ اردیبهشت در روزآنلاین درج شد.
یک دودوتا چهارتای ساده، مشخص می کند آن موقع که من آن پست مورد اعتراض شما را نوشتم، هیچ کدام از این دو مقاله نوشته نشده بودند و حرف من در مورد بی خیالی و دورویی این فمینیست های تازه بدوران رسیده ی بیسواد، کاملا مستند بوده است.
اما چیزی که متاسفانه شما دوست عزیز و خیلی های دیگر نفهمیدید، این بود که من در آن پست، چندان به چند و چون ماجرا کاری نداشتم و حتی بعدا هم گفتم که شاید زرین کلک اینطور شایسته ی شماتت نبوده است. آنچه برای من آن روز ناراحت کننده بود و هنوز هم به شدت به آن اعتراض دارم، "واکنش" این باصطلاح فمینیست های داخلی نسبت به این موضوع است.(این جمله ی آخر را چند بار بخوان و تکرار کن تا مجددا دچار سوء تفاهم نشوی!)
پس از گذشت هفته ها در مورد اتفاق دانشگاه تهران، هنوز که هنوز است، حتی یک خبر، فقط و فقط یک خبر، یک اظهار همدردی کوچک، یک اظهار ناراحتی ساده، اصلا یک گوشه چشمی به کل ماجرا، در هیچ کجای وب سایت زنستان دیده نمی شود.
این کار از نظر من "دورویی" است. عکس العمل این جماعت، بهمراه قشر اینترنت باز و باصلاح روشنفکر ایرانی (مانند شما) به این کار، دلیل محکم سیاسی کاری و تزویر شماست. اگر یک تذکر نصفه و نیمه به یک دختر در هر کجای این سرزمین داده شود، شما و دوستانتان، جیغتان می رود هوا که آی مردم، بشتابید که حقوق بشر در ایران یکبار دیگر جر خورد!
مقاله ی مهرانگیز کار را ببین. جان مادرش خواسته مثلا ابراز همدردی داشته باشد! ببین این مقاله چگونه آغاز می شود: "اخيرا خواندم دانشجويي که برخورد نورالدين زرين کلک با وي منجر به اخراج اين استاد از دانشگاه شده، هاجر سليمي نمين دختر عباس سليمي نمين روزنامه نگار محافظه کار است..."
بگذار این چند جمله را برایت ترجمه کنم: من می خواهم دق دلی و کینه ای که نسبت به عباس سلیمی نمین و همفکرانش داشته ام را به این بهانه خالی کنم و در این میان مثلا یک حالی هم به هاجر سلیمی نمین داده باشم!
حتی به خودش زحمت نداده بررسی کند و ببیند که هاجر سلیمی نمین، برادرزاده ی عباس سلیمی نمین بوده، و نه دختر وی...
مقاله ی آسیه امینی نیز خواندنش بسیار ضروری است. نوشته: "از نظر نويسنده مطلب ياد شده، استادي به دانشجويش بي حرمتي كرده. اين بي حرمتي از نظر خود استاد بي حرمتي تلقي نشده. از نظر او يك رابطه استاد و شاگردي بوده. رفتار اين استاد از نظر برخي، تجاوز به حريم شخصي و باورهاي دانشجو بوده، در حالي كه از نظر استاد، اين حركت،عملي طبيعي بوده براي رابطه اي دوستانه با شاگردان."
توجیه را می بینی؟ یک کودک دبستانی هم می فهمد این قوم، چقدر کژاندیش و مزورند، نمی فهمد؟ انتظار داشته زرین کلک بیاید وسط دانشکده داد بزند که آی ملت، من به حریم یک دختر تجاوز کردم، وی را مسخره کردم، تحقیر کردم، آن وقت آسیه خانم بیاید و این حرکت وی را محکوم کند!
قبلا هم گفتم، الان و صد بار دیگر هم می گویم، چنین اتفاقاتی، آزمونی برای سنجش صداقت و اعتقاد ما به راهی است که در آن قدم بر می داریم. این برخوردهای مزورانه تردیدی باقی نمی گذارد که این باصطلاح فمینیست های روشنفکرمآب، دغدغه شان، نه حقوق زن و آزادی و عدالت، بلکه چگونگی استفاده از دلارهای هلندی هیفوس است.
والسلام...
نمی دانم چرا بعضی وقتها که "نباید"، تنبلی ام اوج می گیرد و دچار چنان مشکلاتی می شوم که بعدها مثل جناب بوشفکر(یا بوشفک، فرقی ندارد) پشیمان می شوم و انگشت به دهان.
هی گفتم امروزه را بی خیال شوم! حالش نیست. حالا فردا یک کاریش می کنیم. بگذار و بگذر و از این حرفها...
اتول همایونی سخت درگیر پیچ و خم جاده، خرده چراغی داشت روشن، که خبر از کمبود قوت غالب می داد.
اتول ران محترم که بنده باشم، با باسن فراخی تمام(ببخشید که زشت شد!) ذهنم را از امور مربوط به بنزین و سهمیه بندی یکم خرداد و قیمت لیتری صد تومان آزاد کرده بودم و راحت، به خیال اینکه فردا هنگام عزیمت به محل کار و تحصیل، از خجالت اتول مربوطه در می آیم.
همین الان دیدم که دولت محترم، برای اولین بار در تاریخ ۱۳۰۰۰ ساله ایران، سر موعد به وعده اش عمل کرده و از همین امشب، بنزین با سهمیه بندی و به قیمت صد تومانی عرضه می شود.
و این یعنی دانشجوی کارتن خواب مملکت فردا باید بی زحمت در اولین روز ماه، بیش از نیمی از سهمیه ی نود لیتر در ماه را، آن هم با قیمت صد تومان خرج کند! و این یعنی ...(غیر قابل پخش)
پدر تنبلی بسوزد...