تبليغاتX
روزگـــــــــار
یادداشتهای یک ذهن درگیـــر
خيابانهاي تهران پر شده از آنچه شريعتي، ابوالفضل پارتي و حسين پارتي و علي اكبر پارتي مي ناميد. هنوز هم هستند،‌ آدمهايي كه نه براي عزاداري و عرض ادب و احترام، بلكه براي نوعي ابراز وجود و ديدار رفقا و كلاس گذاشتن و برخ كشيدن زور بازو و تيپ و هيكل و مدل مو و قدرت زنجير زني و بلند كردن علم و كوبيدن طبل و مواردي از اين قبيل، در هيئات حاضر مي شوند. آدمهايي كه مفهوم "احترام" را از عاشورا نياموخته اند و نمي دانند نام "حسين"، اسم خواهرزاده و برادرزاه شان نيست كه مثل شاگردهاي بقالي صدايش كنند: اسين اسين (osein osein)! در حاليكه حتي صدا زدن معصوم هم آداب دارد. اميدوارم دستگاه فرهنگي كشور يك راه حل اساسي براي حل اين معضل و  يك الگوي صحيح از عزاداري در ايام محرم ارائه بدهد.

اما بعد...

اینکه تو در فضای عزاداری باشی و هر شب از جلوی خانه ات دسته های عزاداری رد شوند و ندای حسین حسین و پارچه های مشکی محرم، از در و ديوار محله و شهرتان ببارد، آنوقت قدم رنجه اي كني و لباس هاي مشكي ات را از گنجه اطاق در بياوري و بقول معروف "عزادار"‌ حسين بشوي، نه اينكه بي ارزش باشد، اما لااقل تا حدودي تابع شرايط و احساسات حاكم بر جامعه است. از اين روست كه خيلي ها، عزاداري محرم را ناشي از "احساساتي‌" بودن مردم مي دانند، و نه درك و فهم عميق عاشورا و مصائب خاندان پيامبر. البته اين نظر، آنچنان بيراه هم نيست، چرا كه اگر جامعه اي اين همه عزادار واقعي و با معرفت داشته باشد،طبيعتا  نبايد اينهمه مشكل داشته باشد...

من اما، عظمت عاشورا و حقيقت عزاداري و عزادار را، نه در پس هيئت هاي كوچه پس كوچه هاي تهران، بلكه هزاران كيلومتر آنطرف تر و در سرزمين چشم آبي هاي به ظاهر "از خدا بي خبر"‌ (يا به بيان فرنگي، آته ايست atheist) ديدم.

اگر با چشمان خود نديده بودم،‌ محال بود باور كنم كه در سرزميني كه نه خدايي در آن هست، و نه خداپرستي (اغراق نيست، كشورهاي اروپاي شمالي و حوزه اسكانديناوي بالاترين درصد منكرين خدا يا همان آته ايست ها را دارند) و نه هيئت و زنجير و سنج و پارچه سياهي، در سرزميني كه نه آفتاب دارد و نه آدمهايي كه به آفتاب وحي كوچكترين آشنايي و اعتقادي داشته باشند، آدمهايي هستند كه هرساله، در ميان چشمهاي از حدقه در آمده و نگاه پرسشگر و بعضا شماتت بار چشم آبي ها، گرد هم مي آيند و در كنار ده شب عزاداري و سينه زني، يك روز علنا به دسته روي  مي پردازند.

اما حقيقت داشت.

بماند كه چند درصد اين شيعيان ابي عبدالله  ايراني بودند و چند درصد لبناني و عراقي و ...، اما اين نداي يا اباالفضل  بود كه طنين انداز مي شد و تا مغز استخوان آدم را به رعشه در مي آورد.

شوخي نيست. تصور كنيد در كشوري كه مردمانش اصلا اهل اين حرفها نيستند و شايد در طول عمرشان هرگز چنين جماعتي نديده اند و در كشوري كه تبليغات زهر آگين و كشنده  رسانه هاي عمومي درباره اسلام و مسلمانان و ارتباط مستقيمشان با ترور و تروريسم بيداد مي كند، نزديك به هزار يا دو هزار نفر، آنهم در آن هواي سوزناك استخوان سوز،‌ در ميدان مركزي پايتخت تجمع و دسته روي كنند و يكصدا بگويند "يا حسين"...

اين، همه ي داستان نبود. ديدم نوجواناني را كه برگه هايي حاوي توضيحاتي در مورد عاشورا و عزاداري حسيني و به زبان سوئدي، به چشم آبي هاي عمدتا يخ زده و بي نمك مي دادند و تازه خودشان هم توضيحاتي را در تكميل آن نوشته ها ارائه مي دادند. در آن لحظه به اين فكر مي كردم كه دقيقه به دقيقه ي توضيحات اين نوجوانان به چشم آبي ها، ثوابش بيشتر از ده ها ساعت عزاداري و سينه زني در هيئت هاي تهران خودمان است.

 بعضي از اين چشم آبي ها هم آنقدر نفرت داشتند(نمي دانم دقيقا از چه چيزي) كه با وجود جلو آمدن اين نوجوانان براي دادن برگه يا توضيحات تكميلي، بي اعتنا و حتي با ابراز انزجار، از كنار آنها مي گذشتند و به نوعي آنها را "تحقير"‌ مي كردند. ولي اين كار، چيزي از همت اين نوجوانان حسيني كم نمي كرد. چه همتي... آفرين...

از جالبترين صحنه ها، چشم هاي وق زده سوئدي هايي بود كه در رستورانهاي دو طرف خيابان مشغول غذا خوردن بودند و مات و مبهوت جمعيت و شعارهايشان، مشغول گاز زدن ساندويچ ها و نوشيدن نوشيدني ها بودند! بعضي ها هم دائما موبايلهايشان را بالا مي گرفتند و مشغول به عكس گرفتن مي شدند. تعداد عكاسها و عكسها آنقدر زياد بود كه اگر سوئدي بلد بودم حتما اين عكسها را در وبلاگ هاي سوئدي پيدا مي كردم.

آنروز بدون شك يكي از خاطره انگيز ترين روزهاي زندگي من بود. آنجا بود كه "حسيني بودن" و "حسيني زيستن" را با چشمانم ديدم.

از خدا خواستم كمي از شور با شعور اين عاشورايي ها را نصيب ما بگرداند...

 

پي نوشت ۱: عزاداري سيد الشهدا در سوئد تنها به شهر استكهلم محدود نمي شود. در چندين شهر اين كشور، هرساله شيعيان گرد هم مي آيند و  شام دهي و عزاداري و مراسم مختلفي در ايام محرم تدارك مي بينند. متاسفانه سعادت نداشتم كه در مراسم همه ي اين شهرها حاضر شوم. فقط يك شب توانستم در مراسمي كه توسط ايرانيان شهر گوته برگ (يا بقول خودشان يوته بوري)  در مكاني بنام "كانون معرفت" برپا شده بود، حاضر شوم. اين دو عكس را هم با دوربين يك مگاپيكسلي موبايلم و با عجله فراوان و دقت كم گرفتم: كانون معرفت 1 - كانون معرفت 2

پي نوشت ۲: بخش از عكسهايي كه در استكهلم و از دسته روي در ميدان سرگل گرفتم را مي توانيد در اينجا ببينيد. البته چند روز بعد از دسته روي هم يك سري از عكس ها را براي وبسايت مجله  فرستادم كه با درخواست خودم با اسم مستعار، بر خروجي سايت قرار گرفت. متن خبر آن را هم شخص ديگري تنظيم كرده.

پي نوشت ۳: هنوز هم بهانه هايي وجود دارند كه باعث شوند به ايراني بودنمان افتخار كنيم...اينطور  نيست؟

 

لينكستان:

- مصاحبه جالب همشهري جوان با حاج رضا هلالي! <<  به نکات خیلی مهمی پرداخته اند...

- یادداشت فوق العاده عبدالله شهبازی در مورد حمله احتمالی آمریکا به ایران << برای آنانی که(نظیر رئیس جمهور محترم که عمرا نگران نیست!)  هنوز نمی دانند در آمریکا، منافع مالی عده ای حرف اول و آخر را می زند و نه اندیشه ی عقلا و نخبگان آمریکایی! و لذا بنظر من اتفاقا حمله ی آمریکا اصلا هم بعید نیست...

- اعراب در مورد ایران چگونه فکر می کنند؟ << بحث جالبی بین طرفداران و مخالفان اعدام صدام! نه همه ی اعراب ولی متاسفانه اکثر آنها با این چشم به ایران می نگرند...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت توسط رضا |

 بماند كه بخاطر لجبازي يك استاد كينه اي، اولين صفر دوران تحصيلم را بخاطر عدم حضور در كلاس استادي كه اصلا حضور و غيابي نكرده و اصلا اهل اين حرفها نيست، گرفتم و بماند كه در اين يكي دو هفته چه حالي بر من گذشت و بماند كه احتمالا ترم بعد را بايد با چهارده واحد ناچيز بگذرانم و بماند كه چه روزها و شبهاي سختي را در ميان تنهايي سرد زمستاني، در روزهاي اخير گذراندم. الان كه فكر مي كنم، احساس مي كنم فارغ از هرگونه شعار و قيافه گرفتن، شكستهاي سنگين، روحيه و انگيزه آدم را براي پيروزي هاي بعدي بالا مي برند و از اين حرفها...

بعضي وقتها كه بدجوري احساس ناراحتي و تنهايي به سراغم مي آيد، براي فرار از چنين شرايطي، به سراغ عكسها و فيلم هاي قديمي ام مي روم. ديدن صحنه هاي خاطره انگيزي كه سالهاست با آنها زندگي كرده و مي كنم، اندكي از غم و غصه هايم كم مي كند.

دقايق زيادي، تصاوير ديدني دارم كه متاسفانه بعلت اين اينترنت گازوئيلي با سرعت معركه اش، امكان share كردن همه ي آنها وجود ندارد. مخصوصا يكي دوسال گذشته كه اين روزها را در بلاد كفر مي گذراندم، صحنه هايي را ديدم و ضبط كردم،‌ كه قسم مي خورم اگر با چشمان خود نديده بودم، امكان نداشت باور كنم.

از شيرين ترين خاطرات زندگيم، ديداري بود كه دو سال قبل در باغ شخصي استاد شجريان در هشتگرد به لطف خدا و بهمراه برخي از دوستان صورت گرفت. هنوز هم بسياري از ناراحتي هايم را با ديدن فيلم آن روز رويايي و شنيدن صحبتهاي مرد بي بديل هنر سرزمين آريا، برطرف مي كنم. مخصوصا آنجا كه استاد از "فريدون مشيري" مي گويد...

"در اعماق اقيانوس دارد

شايد اين گيسو پريشان كرده بيد وحشي باران

يا نه دريايي است

گويي وا‍ژگونه بر فراز شهر

شهر سوگواران..."



پي نوشت 1:‌ خاطرات استثنايي از ايام محرم در كشور سوئد دارم. در يكي دوسال گذشته صحنه هايي در اين روزها در  آن ديار ديدم، كه باور كردنش دشوار و بلكه غير ممكن است. سعي مي كنم در روزهاي گذشته گوشه هايي از اين خاطرات استثنايي را بيان كنم. باشد كه مقبول افتد!

پي نوشت 2: از دوستان مستجاب الدعوه خواهشمندم يك دعايي براي بالا رفتن سرعت اينترنت و بهبود وضعيت اسفبار فيلترينگ در ايران بكنند...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت توسط رضا |