یادم باشد وقتی از دنیا رفتم حداقل دو سه سوال آبدار از خدا بپرسم. خدا را شكر در آن دنيا نه دادستاني است و نه زندان. نه شوراي امنيت و نه هيچ اسم ترسناكي كه باعث شود جلوي زبانت را بگيري(آنطور كه بنظر مي رسد)! آنوقت است كه داستان سرگذشت سه يا چهار نفر(تا اين لحظه) را از خدا خواهم پرسيد و اينكه چه حكمتي در تقدير عجيب و غريب آنها بوده است؟!
نكته روز: اي امت مسلمان، اين ملت قهرمان، اي دوستان خالي بند، اي دشمنان فراوان، به سبيل هاي استالين قسم، شراكت يعني حماقت! شما را به جان عزيزتان، آينده تان را به گند نكشيد!
لينكستان :
- نظاره گر يكي از اثرات غربت نشيني بر روي بعضي از هموطنان بي جنبه و دري وري گفتن اين عزيزان باشيد!
- يك خارجي (در اينجا خبرنگار اينديپندنت در تهران) چادر را چگونه مي بيند؟!
- خاك بر سر كساني كه چنين عتيقه هايي را دستگير مي كنند...
- کودکان عراقی و آب در دستان سربازان امریکایی < این کلیپ را حتما به دوستان خارجی تان و همه ی طرفداران جنگ در عراق نشان بدهید.
چند وقت پيش يك آهنگ فرانسوي به گوشم خورد كه شديدا مقبول افتاد. و از آنجاييكه معمولا خيلي خيلي كم پيش ميايد كه يك قطعه ي موسيقيايي(خواستم بار هنري عبارت حفظ شود) نظرم را جلب كند، ولي اگر جلب كند شديدا خاطر خواهش مي شوم، امشب تصميم گرفتم بهر لطايف الحيلي شده آن را گير بياورم و دوباره به آن گوش كنم. در اين بين فقط يك مانع بزرگ و غير قابل پيش بيني وجود داشت!
اسم آهنگ "Tous les secrets" بود , و چون عنوان آن حاوي كلمه شنيع و زشت "les" بوده و از نظر مخابراتیهای عزیز هر جا کلمه les باشد، احتمالا منظور lesbian است، کلمه فوق فیلتر شده و شما دوست گرامي، با وارد كردن عبارت فوق در گوگل و كليك كردن بر روي سرچ، خواهي فهميد كه "دسترسي به اين آدرس بر اساس قوانين جمهوري اسلامي ايران مقدور نمي باشد" (باور نداريد امتحان كنيد)
خنده ام گرفت...
لينكستان:
- ابداع روشهاي جديد در پاسخ دادن به مسائل رياضي ! << تعطیل شد !
- علت العلل پيشرفت يهوديان و عقب افتادگي مسلمانان (انگليسي) - اگر زبانتان خوب است حتما اينرا ببينيد.
تحصیلات عالیه، شعور و شخصیت می آورد. اینطور نیست؟ اصلا این جوانهای بی سواد، لکه های ننگ جامعه هستند که آن تحصیلکرده ها را هم از راه بدر می کنند. همین جوانها باعث می شوند که آقا دکتر با شخصیت و معتمد، بشود خوک کثیفی که وجدان کاریش به حال و روز شهوانی اش بستگی دارد.
باورش سخت است، اما حقیقت دارد. یک پزشک معروف و با نفوذ می تواند آنقدر کثیف باشد که فقط و فقط برای تائید سلامت پزشکی دخترکی که با هزار امید و آرزو، درسش را نیمه کاره رها کرده و چندین و چند دوره زبان و مهمانداری را گذرانده و الان فقط لنگ یک گواهی سلامت پزشکی است، به وی پیشنهاد بیشرمانه بدهد. آنوقت مقصر، نسل جوان به ریشه و بی هویت و بی کار و بی عار و بی خاصیت و مفت خور و مادرزاد منحرف است که لامصب به هیچ صراطی مستقیم نمی شود.
نماز می خوانید؟ جلسه قرآن می روید؟ روزه می گیرید؟ سینه می زنید؟ گریه می کنید؟ بروید بمیرید. بروید دق کنید که در آب و خاکی نفس می کشید که ارزش شرافت دخترکانش، به اندازه یک گواهی پزشکی است.
چرا در این کشور کسی دق نمی کند؟ مگر علی نگفت اگر مسلمانی از شنیدن خبر در آوردن خلخال از پای زن یهودی توسط دشمن، دق کند جای ملامت ندارد؟! لگدمال شدن حیثیت یک دخترک ۲۱ ساله شیعه به اندازه درآوردن خلخال از پای یک زن یهودی ارزش ندارد؟! چرا کسی اینجا نمی میرد؟
به چه جراتی لبخند می زنند؟ نمی بینند؟ مگر می شود؟ این مردم چرا اینقدر می خندند؟ در حالیکه در جای جای این خاک بی آبرو، دخترکانی هستند که از معامله کردن شرافت و حیثیتشان با یک امضای خشک و خالی می ترسند، و از این ترس زار می زنند. این مردم به چه جراتی قهقهه می زنند؟
اشکهایش، ویرانم می کند، آبم می کند. احساس حقارت می کنم. احساس بی خاصیتی. از مرد بودنم خجالت می کشم. از انسان بودنم، از شرافت و حیثیت، از جوانمردی، از مسلمانی، از علی، از خدا، از همه ی اینها خجالت می کشم. ای کاش امروز اصلا سر کار حاضر نمی شدم. ای کاش آن چهره مغموم را نمی دیدم. ای کاش از اصل ماجرا خبردار نمی شدم. ای کاش نبودم. ای کاش این دنیا نبود. ای کاش زمین دهن باز می کرد. ای کاش جایی بود و اراده ای، تا آدمهایی مثل من بتوانند برای همیشه در آنجا گم شوند...
حالم از در و دیوار این خانه بهم می خورد. حالم از این دنیا بهم می خورد. از این مردم. حالم از این مردم بی شرافت بهم می خورد. حالم از آدمهایی که از تباه شدن دخترکانشان خم به ابرو نمی آورند بهم می خورد. حالم از خودم بهم می خورد...
پی نوشت ۱ (خطاب به علی آقا):داداشی من. تو دیگر آن علی آقای سابق نیستی(نباید هم باشی)ناسلامتی مرد خانواده ای و باید با همسن و سالانت فرق کنی (که می کنی). مسئولیت خانواده ای بر دوش توست. تو دیگر مرد شده ای. من و تو باید زبان همدیگر را بهتر از بقیه بفهمیم(که می فهمیم). بگذار مسائلمان را خودمان حل کنیم. هرچی تو اینجا می خوانی و هرچه من آنجا می خوانم، بین خودمان می ماند. باشد؟
طبیعی است که کمی خسته باشم، از آنجا که یک روز احمقانه سپری کردم، مخصوصا با آن کارگاه خسته کننده و از آن بدتر، یک کرمانی لوس و بی نمک که همیشه سعی دارد خودش را مثل اساتید نزدیک به دانشجویان و خیلی لارج و باحال نشان دهد. حیف که کسی جرات نمی کند درصد بیمزگی اش را به او گوشزد کند...
تعداد روزهای احمقانه در زندگیم در حال افزایش است. روزهایی که احمقانه کنج خانه می نشینم و خودم را با در و دیوار سرگرم می کنم و حتی یک فعالیت مثبت هم انجام نمی دهم. آنوقت آخر شب از اینکه اینهمه وقت را بیخود و بیجهت تلف کردم غصه می خورم و صد بار خودم را لعن و نفرین می کنم. این حماقت بینظیرم هم باعث می شود، اسم روزهایی اینچنین را "روزهای احمقانه" بگذارم...
فردا شب شب وصال است. یک وصال فرخنده و میمون، که برای من هفته ای یک شب رخ می دهد. آن بالا پرنده هم پر نمی زند. حتی یک نفر هم نیست که مزاحمت بشود و عطر بدنش استراحت شامه ات را بهم بزند. نه آلودگی هست و نه بوق. و نه دختربچه ای که نفهمد بزرگ شدن به خط و خال شناسنامه و یا افزایش تعداد شمعهای کیک جشن تولد نیست، سن و سال آدم را با برخورد او اندازه می گیرند.
خیلی وقتها از خدا بخاطر آفریدن این ارتفاعات دارآباد شدیدا تشکر می کنم. از خودم می پرسم اگر این کوههای سرد نبودند من شبهای وصالم را کجا سپری می کردم؟ با خودم می گویم اصلا تنهایی و سکوت این ارتفاعات، بخشی از استراتژی خداوند در رام کردن آدمهای سرکشی مثل من هستند که برای فرار از پلشتیهای وجودشان، چیزی بهتر از نیمه شب های دارآباد پیدا نمی کنند.
فردا شب شب وصال است...
و این یعنی تو تنهایی خودت را به یک کوه و یک رودخانه و یک عالمه سیاهی، و البته یک مهتاب زیبا عرضه کنی و با خود خودت، دقایقی به وصال برسی. جالب نیست؟
امیدوارم باران، شب وصلم را تباه نکند...
ارتفاعات دارآباد، نيمه شب آبان ۸۵
پي نوشت :من تقريبا هر هفته، شب چهارشنبه يا پنجشنبه در كوههاي دارآباد مشغول بالا و پايين رفتن هستم! از آنجا كه در آن زمان،غير از بنده هيچ احمقي در آن بالا پيدا نمي شود، اگر كسي خرده حسابي يا انتقامي يا چيزي از من طلبكار يا بدهكار است مي تواند قدم رنجه فرموده، آنجا حال ما را بگيرد...
اولا كه عید فطر مبارک و یک ماه روزه داری قبول و التماس دعا و از این حرفها...
ثانيا اصل مطلب...بايد اعتراف كنم از اينكه به پیشنهاد رفیقمان عمل كردم و این افطاری آخر را در مراسم آبکی بچه هاي انجمن گذراندم، تا حدودي احساس پشيماني مي كنم. فكر مي كردم مراسم، پربارتر و مفيد تر باشد...
سخنران اول، جناب تقي رحماني بود. شخصي كه هر چقدر فكر كردم، نفهميدم بر چه حسابي عنوان "روشنفكر" را يدك مي كشيد!
کانت، دکارت، روشنفکر دینی، مذهب، مدرنیته، مصدق، بازرگان، ملي گرايي و...
کل دایره لغوی این روشنفکر گرامی از اين چند كلمه فراتر نمي رفت. به طرز عجيبي سعي داشت دنيا را بر اساس همين آموخته هاي محدود و تاريخ گذشته اش تفسير و تشريح كند! جناب رحماني حقيقتا باعث شد اين مطلب كه، باصطلاح روشنفكران ايراني، از عقب افتاده ترين روشنفكران جهان هستند و هنوز در حصار زمانی ۲۰-۳۰ سال قبل (و بلکه قبلتر) دست و پا می زنند در ذهنم زنده شود. كسي كه نتواند مشكلات روز جامعه را بشناسد و براي رفع آنها، راه حل مفيد و عملي ارائه دهد، هرگز نبايد عنوان روشنفكر را يدك بكشد. حکومت ۵۰ سال قبل مرحوم مصدق را با اوضاع سياسي فعلي كشور مقايسه می کرد. از بازرگان و يارانش دم مي زد تا مثلا الگوي مناسب حكومت داري ارائه داده باشد! از تحليل و پيش بيني وقايع روز جامعه سخني به ميان نمي آورد، آنوقت گفتار كامو و نيچه و كانت و دكارت را تفسير مي كرد!
در يك كلام، واقعا احساس كردم يك ساعت از وقتم بيخود و بي جهت بهدر رفت...
سخنران دوم اما، يك شخصيت آشنا و شيرين زبان بود. من ترديد ندارم پدر فرهيخته اش، چنين روزهايي را براي دختر دلبندش تصور مي كرد... افسوس كه زنده نماند تا از دانش و بينش بالاي دختركش لذت ببرد...
سوسن شريعتي، قبل از هرچيز گفت كه روز قبل جراحي داشته و اثرات بيهوشي هنوز در وي وجود دارد و امكان دارد نتواند با شور و شعور هميشگي سخن براند. با اين حال، وقتي دقايق ابتدايي سخنانش را با يكسري مفاهيم انتزاعي و صعب الادراك(اين واژه من در آوردي است، لطفا به گيرنده هاي خود دست نزنيد) آغاز كرد، من بيش از هرچيز محو فن بيان و لهجه ي شيرين مشهدي اش بودم. بعضي وقتها اصلا هوش و حواسم به صحبتهاي وي نبود و مدام، خط به خط چيزهايي كه از شريعتي پدر خوانده بودم در پيش چشمانم رژه مي رفتند. برخلاف تقي رحماني كه سخنانش به هرچيزي مربوط مي شد الا به موضوع جلسه، سوسن شريعتي در ادامه سخنانش به تبيين برخي مسائل مربوط به دين و فرهنگ و ارتباط آنها پرداخت. افسوس كه بي برنامگي و خل بازي بچه هاي انجمن باعث شد وي صحبتهايش را خيلي زود تمام كند...
پس از اتمام جلسه يكي از دانشجويان از وي پرسيد كه چه اصراري دارد مفاهيم و اظهارات دمده شده ي پدرش را بازگو كند. وي در جواب گفت: شما چه اصراري داريد كه راههايي كه بقيه رفته اند و آنرا كشف كرده اند، دوباره طي كنيد؟!
افطار انجمني ها هم براي من جور ديگري گذشت. پس از ورود به سالن سلف دانشكده و نشستن دور يك ميز شش نفري، بچه هاي انجمن مثل بختك بالاي سرمان حاضر شدند؛ الا و بلا كه بلند شويد چون خانم شريعتي مي خواهد پشت اين ميز بنشيند. گفتم بسيار خوب مشكلي نيست؛ ايشان بنشينند، ما هم از محضرشان استفاده مي كنيم. گفتند نه، ما چون ميزبان هستيم بايد با ايشان سر يك ميز بنشينيم و جا براي شما نيست. اگر گرسنه نبودم محال بود صندلي ام را ترك كنم. القضا ميز ما خالي شد و عزيزان پرزور انجمن به همراه خانم شريعتي غذا را زود تر از بقيه (به بهانه عجله داشتن مهمان) تناول نمودند. سوسن شريعتي در حال خروج از سالن سر ميز ما آمد و به شوخي گفت، شما هنوز سر سفره ايد؟غذاي ما كه تمام شد! ... و من در جواب گفتم: اگر دوستان انجمني ما را از ميز شما بلند نمي كردند، الان غذاي ما هم تمام شده بود! خنديد و گفت:بالاخره اين هم از خوبيهاي آقازاده بودن است ...
لينكستان: خبر مراسم در ايسنا (عكسهاي ايسنا قديمي هستند. عكسهاي فوق را هم حقير عليرغم گرسنگي و تشنگي، به كمك گوشي موبايل گرفته ام!)