سه روز قبل در پست قبلی تهدید کردم که چون وبلاگ روزگار از وبلاگهای جهانی و مطرح در کلیه امور سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و ...می باشد! استفاده از عنوان آن برای روزنامه یا نشریه ای اکیدا ممنوع و مشروط به استعلام از صاحب وبلاگ خواهد بود! همین چند خط کافی بود تا در روزنامه جعلی و غیر قانونی "روزگار" تخته شود و به سرنوشت اکثریت روزنامه های غیر قانونی کشور دچار شود! در این میان ذکر چند نکته ضروری است:
۱- بسته شدن روزنامه صهیونیستی و جعلی روزگار، بار دیگر اعتبار ملی و قدرت تاثیر گذاری بالای وبلاگ "روزگار" را بر همگان هویدا ساخت. جا دارد از کلیه مسئولین قضایی و غیر قضایی که از این وبلاگ بازدید کرده، تهدید بنده را جدی گرفتند، اکیدا تشکر کنم!
۲- در حالیکه برخی منابع خبری وابسته به محافل مافیایی، به دروغ به تشویش اذهان پرداخته، سرعت عمل مسئولان خدمتگزار را "پایین" می پندارند، بسته شدن روزنامه مجعول روزگار تنها سه روز بعد از تهدید شدید الحن این جانب بر همگان ثابت کرد بحمدالله در این مملکت کارها با سرعت هرچه تمام تر انجام می شوند.
۳- در حالیکه برخی روزنامه ها در کشورهای دیگر، سابقه ی انتشارشان را به رخ همدیگر می کشند و در حالیکه برخی از روزنامه های با سابقه بعضا قدمتی بیش از صد سال و دویست سال دارند، در کشور ما اساسا نمی توان چنین عمر طویلی برای روزنامه های داخل متصور بود و هر یک از این روزنامه ها بعد از مدت کوتاهی متاسفانه دچار انحراف به سمت محافل صهیونیستی و غربی می شوند و در نتيجه به تاريخ مي پيوندند!
۴- از آنجاکه در بسیاری از زمینه ها، کشور ما پیشگام و پویا و رکورددار است، مثلا آدمی که حرف زدن بلد نیست و هر (Herr)را از بر (Berr) تشخیص نمی دهد مدير عامل باشگاه پرطرفدار كشور مي شود، و يا رئيس فدراسيوني كه رئيس جمهور مملكت، نشان لياقت ملي دريافت مي كند، پس از مدت كوتاهي به يكي از خائنين ملي و مديران فاسد كشور تبديل مي شود! و يا موارد افتخارآميزي از اين قبيل، پيشنهاد مي شود نام روزنامه ي روزگار، بعنوان روزنامه اي كه تنها ۳ روز منتشر شد و رفت پي كارش، در ليست افتخارات ملي و نيز در كتاب ركوردهاي گينس ثبت شود!
۵- تخته شدن يك روزنامه پس از تنها ۳ روز انتشار مي تواند بهانه ي خوبي براي يك رقابت سالم و بالنده در مطبوعات متعهد كشور شود. بر اين اساس پيشنهاد مي شود مسابقه اي براي روزنامه هايي كه كمترين مدت انتشار را دارند برگزار شود. مطبوعات چي هاي محترم مي توانند براي پيروزي در اين مسابقه، از اين پس روزنامه شان را فقط يك روز منتشر كنند و يا حتي مي توانند در روزنامه ي يكروزه شان نصف صفحاتش را پر كنند الباقي را سفيد بگذارند. خوشبختانه زمينه هاي رقابت سالم و پويا در همه ي امور كشور فراهم است!
يعني كه چه همينطور مفت و مجاني جان خلق الله را مي گيري؟ ايست قلبي هم شد كار؟! يك مقدمه اي، پيشگفتاري، چيزي! نمي شود كه وسط ترم يكدفعه قلب استاد سه واحدي بايستد! كمي هم به آن دانشجوهاي بيچاره اش فكر كن كه احتمالا بايد ادامه درس را با دكتر خوانساري(بانوي آهنين Iron Lady) بگذرانند!
***
- خدمت همه ي مطبوعاتي هاي عزيز عرض كنم، از آنجا كه وبلاگ روزگار جزو موفق ترين ها در كل خاورميانه بوده و از ينگه دنيا بيننده دارد(!)، هرگونه برداشت غير مجاز از عنوان آن و استفاده از اعتبار آن براي فروش بيشتر!، موجب پيگرد قانوني خواهد بود!
- آن زمان كه اين كانتر سمت چپ را (كه كشور بينندگان را نمايش مي دهد) به قالب اضافه مي كردم يك لحظه با خودم گفتم آخر چهار نفر آدم مثل خودم از داخل كشور كه اين قرتي بازي ها را ندارد! نكند آبرويمان برود؟!! حال كه ظاهرا از كشورهايي مثل اسرائيل(سرزمينهاي اشغالي!)، ايالات متحده(شيطان بزرگ!) آرژانتين، جمهوري چك و ... مهمان داشتم كمي امر بر من مشتبه شده! خدا به خير بگذراند...
- این بلاگفا هم مثل تولیدات ایران خودرو می ماند. هر گوشه اش را که بگیری، يك چيزيش هست! آن از قالبهایش که هرکاری بکنی بالا و پائينشان قناسی(قناصي- غناسي-غناصي!) دارد! آن از تبليغات خاله زنكيش كه كم مانده چهار تا مركز منجق دوزي و گيوه بافي و فال قهوه و ختنه كنان و قاشق زنان و از اين جور مسائل را تبليغ كنند! آن هم از خود سایت که با هزار نذر و نیاز بالا می آید! پايبندي اش به قانون فيلترينگ هم كه نوبر است. فكر نكنم در كل كشور هيچ دستگاهي بيشتر از بلاگفا به قانون مملكت اهميت بدهد! یک کوچ اجباری در روزهای آینده قابل پیش بینی است...
اولا که این عبارت از نقطه نظر ادبی صد در صد بی معنا و بی محتواست. ظاهرا هدف از گفتن کلمه ی "مغز" اشاره به اشخاصی است که از نظر ذهنی و بهره هوشی در سطح بسیار بالایی به سر می برند. آنچه در این میان مشخص نیست، آنست که...
۱۰ سال قبل...
امروز باز هم رفتم امامزاده. خدایا راضیم به رضای تو. گرچه می دانم چهل هزار تومان برای تو پولی نیست که بخواهی از ما دریغ کنی، اما نمی دانم تا كي باید در انتظار پیدا کردن راهی برای بدست آوردن این مبلغ باشم. خدایا تو خود بهتر از هر کس می دانی که این لوزه ی سوم باید عمل بشود و هیچ جوری نمی شود آنرا نادیده گرفت. خدایا چهل هزار تومان برای یک عمل... تا کی برویم امامزاده و برگردیم؟!!خدايا نمي شود كمي از آن رزق گسترده ات نصيب ما كني؟
۵ سال قبل...
بالاخره توانستیم یک آلونکی در تهران پیدا کنیم. خسته شدیم از این زندگی بیخود شهرستان. آقا مگر نباید پیشرفت کرد؟ مگر می شود در این شهرستانها، بدون امکانات، به آینده ی بهتر اندیشید؟ همه چیز در تهران خلاصه می شود. خدا کند ۵ سال بعد یک نفر رئیس جمهور شود تا کمی حرف از "تمرکز زدایی" از تهران بزند تا ما مجبور نباشیم بارو بندیل را ببندیم و از شهرستان راهی تهران شویم(به درک که بعد از انتخاب شدنش، شعارش را فراموش کرد. مهم اینست که شعار "تمرکز زدایی" بدهد!)
پارسال...
آخیش. بالاخره گوشی ام را عوض کردم. آخر سامسونگ هم شد گوشی؟ انگار گوشت کوب ساخته بودند! دوزار قیافه نداشت که نداشت. باید یک فکری به حال مموری این نوکیا ۷۶۱۰جدیدمان بکنم. تصمیم دارم ۲۰۰ تا آهنگ و بازی روی آن بریزم. معلم خصوصیم هم دیگه لوس شده. یادم باشد بگویم که عذرش را بخواهند. بالاخره بعضی وقتها تنوع در زندگی آدم لازمست دیگر!
امسال...
اوف. این آب و هوا دیگر اعصابم را بهم می ریزد. خدا را شکر که قرار است خانه را عوض کنیم. بالاخره از شر این آلونک ۱۶۵ متری راحت می شویم. آخر این دوره زمانه مگر می شود يك خانواده ی ۵ نفری را در یک خانه ی ۱۶۵ متری جا داد؟! آنهم کجا! میدان هروی! تو بگو پاسدارانی، الهيه ای، ولنجکی، حداقل درّوسی! مگر در این کلبه محقر، آنهم در این منطقه ضایع تهران می شود نفس کشید؟! باز خانه ی شمالمان یک چیزی! چهار تا دارو درخت که دارد! اینجا از خانه ی قم ما هم ضایع تر است! فقط اگر خانه را عوض کردیم، یادم باشد به بابا بگویم ماشین را هم عوض کند. دیگر با پرشیا ELX كه نمي توان در بالا شهر تردد كرد. حداقل ماكسيما. پرايد شمالمان هم كه دهنمان را صاف كرده. مدام ريپ مي زند. بد نيست به فكر يك ۲۰۶ هم باشيم...راستي! نوكيا N۹۰ هم چيز بدي نيست ها ! لااقل نسبت به قيمت ۵۴۰ هزار توماني اش مي ارزد.
ده سال بعد(احتمالا)...
خسته شديم از بس اين كشور و آن كشور رفتيم! اين غربيها هم با اين تك و پوزشان! فكر كرديم پاريس چه جايي باشد! شانزه ليزه اش به وليعصر خودمان نمي رسد. لندن را بگو! يك هايد پارك درست كرده اند، تو بگو پارك شهر! هيچ چيز بدرد بخوري ندارد. اصلا ديگر با اين سفرهاي خارجي حال نمي كنم. يادم باشد به بابا بگويم در فكر يك سفر فضايي باشد. مگر خانواده ي ما از آن انوشه ي سوسول چه كم دارد؟ ۱۰ سال قبل با شندرغاز پول رفت، فضا را گشت و برگشت. كلي معروف هم شد. چرا ما نرويم؟! ...ضمنا، به دوستاني كه به فكر ويلا در اروپا هستند اكيدا توصيه مي كنم بروند اسپانيا. آب و هوايش بدك نيست. مي شود تحملش كرد...
نتيجه گيري اخلاقي: اوس كريم! خعلي(خيلي) سالاري...
چيزي كه به ذهن من بعنوان يك جوان نسل سومي با خواندن اين مجادلات و انتشار نامه امام خطاب به مسئولان و اندك اطلاعاتم از زير و زبر جنگ و فضاي بعد از انقلاب مي رسد اينست كه، انتشار اين نامه، اولا نه تنها بر ضد منافع ملي نيست، بلكه نشانه ي بلوغ نسبي سياسي حاكم بر جامعه است كه البته بايد بگويم به بركت وجود ما نسل سوميها و تلاشهايمان در راه بالا بردن ظرفيتها براي افشاي حقايق، حادث شده است. ثانيا، اين نامه به خودي خود باعث ايجاد انگيزه براي زدن يك فلش بك به اتفاقات سالهاي قبل شده است كه مي تواند در سرنوشت آينده ما و قضاوتمان در مورد گذشتگان تاثير عميقي بگذارد.
اما برسيم به شخصيتهاي درگير در اين ماجرا:
۱- محسن رضایی:
شخصیت اين آدم هميشه براي من جالب بوده است. محسن خان هميشه سعي داشته خود را به نوعي در خبرها ببیند. البته كسي منكر نقش مهم وي در اتفاقات سالهاي گذشته نبوده و نيست، اما يك حس بسيار قدرتمند در وي وجود دارد كه بر طبق آن، وی همواره دلش مي خواهد "خبرساز" باشد. خبرسازی روشهای مختلفی دارد. يكي از این روشها "بيان حرفهاي عجيب و غريب" است. يادم مي آيد در زمان انتخابات، وي برای حل مشکلات اقتصادی جامعه، عجيب ترين پيشنهادات ممكن را مطرح کرد كه عبارت بود از "تشكيل ده منطقه فدرال اقتصادي در كشور!" من هرچه فكر مي كردم نمي فهميدم اين منطقه فدرال اقتصادي ديگر چه صيغه ايست! اصلا چنين چيزي در كشوري با اين شرايط و با اين حساسيتها و با اين اقوام متنوع ممكن است يا خير؟! يا مثلا نمونه ي ديگري از آن حس قدرتمند فوق الذكر، سايت "بازتاب" است که البته پس از یکی دو سال فعالیت ناشیانه و گیر دادن به زمین و زمان، اکنون تقریبا به یک ثبات نسبی و یک روند مثبت رسیده است. نمونه ی دیگر خبر سازی وی، داستان احمد آقا، پسر محسن خان است که به تنهایی به اندازه چند نامه خبر ساز بوده. گرچه آن روزها وی از مهاجرت و اظهارنظرهای پسرش در رسانه های آمریکایی شدیدا احساس ناراحتی می کرد، اما معلوم نیست، احمد آقا پس از این مدت طولانی در آمریکا چه می کند و آیا هنوز با خانواده اش ارتباط دارد یا خیر؟! یکی دیگر از راههای خبرسازی، گیردادن به آدمهای بزرگ است. می توانی بدون هیچگونه محدودیتی، به پر و پاچه ی آدمی چون هاشمی رفسنجانی بپیچی تا بدین وسیله خبرساز شوی و حسابی سر و صدا کنی(کاری که سالها قبل آدمهایی چون عباس عبدی و اکبر گنجی انجام داده بودند) اما...
۲- اکبر هاشمی رفسنجانی:
محسن خان در محاسباتش، اشتباه بزرگی مرتکب شد. شرط می بندم اگر وی پیش بینی می کرد که پیچیدن به آدمی چون رفسنجانی، چنین عاقبتی برای او داشت، هرگز مرتکب چنین اشتباهی نمی شد. اکبر هاشمی رفسنجانی، از نظر من، هنوز هم سیاستمدار اول این مملکت است. راستش را بگویم، سالها قبل فکر می کردم، هاشمی از هوشش در جهت منافع شخصی و خانوادگیش استفاده می کند.(البته در این مورد که اطرافیان، خصوصا فرزندانش، هنوز هم از نفوذش سوءاستفاده های مالی و سیاسی می کنند، درصدی تردید ندارم). این روزها(مخصوصا پس از شکست وی در انتخابات) چیزی که در مورد او ذهنم را مشغول کرده اینست که وی با همه ی نفوذ و توانایی اش، می توانست وارد گود نشود و از سیبل سیاسی ایران کناره گیری کند و زندگی آرام و بی دغدغه ای را برای خود و خانواده اش بسازد. احساس می کنم که پشت آن چهره ی کیس (kayyes) و سیاس، غباری از دلسوزی (البته بقول خودش بیشتر برای نظام و انقلاب، نه برای مردم) وجود دارد که باعث می شود خیلی وقتها از این نفوذش استفاده نکند و سکوت را بر حرف زدن و واکنش نشان دادن ترجیح دهد.
شاید هیچ کس در تاریخ ۲۷ ساله جمهوری اسلامی، بیشتر از هاشمی مورد تخریب و سیاه نمایی قرار نگرفته باشد(البته همانطور که گفتم، من هنوز هم مسائلی که پیرامون رانت خواری برخی از اعضای خانواده و اطرافیانش مطرح می شود را قبول دارم). مخصوصا در دو-سه سال اخیر، وی در مرکز انواع و اقسام اتهامات و تخطئه ها و تخریب ها قرار داشته است. تا آنجا که حتی جوجه هایی که معلوم نیست از کجا سرو کله شان پیدا می شود و تا دیروز کجا بوده اند به خودشان اجازه می دهند که وی را "خائن" و دشمن امام و نظام خطاب کنند.
اما تحلیل شخصی من در مورد نامه منتشر شده و حواشی آن:
مسعود خان ده نمکی (که برای من همواره شخصیت جذابی داشته و دارد) نامه امام را "اول راه" می داند و اعتقاد دارد "در ادامه باید تا پای محاکمه کسانی که با توجه نکردن به تدابیر حضرت امام ایشان را برای پذیرش قطعنامه تحت فشار گذاشتند!" پیش رفت.
این حرف،قبل از هر چیز، توهین مستقیم به شخص امام خمینی است. بنیانگذاری که به اعتقاد همین دوستان حزب اللهی، مظهر اراده و اعتقاد و آرمانگرایی است، تا آنجا شخصیتش خرد می شود که بعلت فشار شخصی که، خود امام وی را به سمت جانشيني فرمانده كل نيروهاي مسلح منصوب کرده و معتمد اول ایشان در طول سالهای بعد از انقلاب و مسئول اول امور جنگ می باشد، حاضر شده قطعنامه را بپذیرد! کدام عقل سلیمی چنین حرفی را می پذیرد؟ اصلا چرا آقای هاشمی چرا زودتر از این اقدام به اتمام جنگ نکرده است؟ در ثانی، خود حضرت امام در آن نامه افشا شده، اظهار نظرهای مسئولین، مخصوصا نامه فرمانده کل سپاه را، عامل قبول کردن قطعنامه و نوشیدن جامه ی زهر می داند:
"حال كه مسئولان نظامي ما اعم از ارتش و سپاه كه خبرگان جنگ ميباشند، صريحاً اعتراف ميكنند كه ارتش اسلام به اين زوديها هيچ پيروزي به دست نخواهند آورد ... و با توجه به نامه تكان دهنده فرمانده سپاه پاسداران كه يكي از دهها گزارش نظامي سياسي است كه بعد از شكستهاي اخير به اينجانب رسيده و به اعتراف جانشيني فرمانده كل نيروهاي مسلح،فرمانده سپاه يكي از معدود فرماندهاني است كه در صورت تهيه مايحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ ميباشد ...اينجانب با آتش بس موافقت مينمايم..."
ده نمکی در ادامه می افزاید: "امام همواره تأکید میکردند که باید تا آخرین قطره خون بجنگیم اما مسئولین سیاسی اعتقاد داشتند که با یک پیروزی باید جنگ را متوقف کرد." کجای نامه امام حاکی از نظر ایشان در مورد اینست که باید تا آخرین قطره خون جنگید؟ مگر شخص ایشان در مورد بلند پروازیهای آقای رضایی این مطالب را نگفته اند:
"اين فرمانده مهمترين قسمت موفقيت طرح خود را تهيه به موقع بودجه و امكانات دانسته است و آورده است كه بعيد به نظر ميرسد دولت و ستاد فرماندهي كل قوا بتوانند به تعهد عمل كنند. البته با ذكر اين مطالب ميگويد بايد باز هم جنگيد كه اين ديگر شعاري بيش نيست."
ده نمکی در ادامه می افزاید:" کسانی که در جنگ عاشورایی فکر نمیکردند نباید پشت سر امام سنگر بگیرند و قصور و تقصیرهای خود را به گردن ایشان بیندازند"
من نمی فهمم این "عاشورایی فکر کردن" به چه معناست و کجای تفکر حضرت امام جا دارد؟ اگر منظور، آرمانگرایی است که امام با نامه ای مذکور، ثابت کرد آرمانگرایی در سایه ی عقلانیت امکان پذیر است و لا غیر. اگر منظور، یکه تازی بدون پشتوانه ی عقلی و منطقی است که این کار شاید در آن روزها برای امثال آقای ده نمکی و رضایی جذاب می نمود اما امام شخصا در مقابل آن ایستاد و آمار و ارقام میرحسین موسوی و خاتمی را بر آرمانگرایی غیر عقلانی رضایی ترجیح داد...
ختم کلام...
جذاب ترین بخش نامه برای من بعنوان یک جوان جنگ ندیده، جملات آخر امام بود که انگار چنین روزی را بهمراه اشخاصی چون ده نمکی، رضایی، رجبی و... می دید، و برای آن راه حل اندیشیده بود. آنجا که گفت:
"مواظف باشيد ممكن است افراد داغ و تند با شعارهاي انقلابي شما را از آنچه صلاح اسلام است دور كنند، صريحا ميگويم بايد تمام همتتان در توجيه اين كار باشد. قدمي انحرافي حرام است و موجب عكس العمل ميشود. "
این حرف به هر عقل سلیمی ثابت می کند که آرمانگرایی تا آنجا که پشتوانه ی عقلانی داشته باشد معتبر (و شاید لازم) است.
سردرد رفیقم تمام تمرکزم را بهم می ریزد. اصلا یادم میرود امشب چکار باید می کردم و برنامه ریزی فردا چگونه باید باشد. البته طبیعی هم هست. تصور کن یک دوست سرطانی داشته باشي که مطمئن نیست فردا زنده خواهد ماند یا نه. تو هم احتمالا تنها کسی هستي که می داني او الان سردرد طاقت فرسایی دارد چرا که دوستت آدم توداری است و مشکلاتش را حتی به خانواده اش هم انتقال نمی دهد. حالا اگر سر شبی بفهمي که امشب از آن شب های جانکاه سردرد رفیق توست (تصور سردرد آنها كه سرطان خون دارند برای آدمهای سالم کاری است نه مشکل بلکه غیر ممکن) قطعا همه ی فکر و ذکرت بهم می ریزد.
از این به بعد می خواهم شبهای بیشتری صرف نوشتن کنم. به دو علت: ۱- الان که آرشیو مطالب یک سال گذشته را مرور می کنم خاطرات جالبی به ذهنم می رسند که شاید در هیچ حالت دیگری یاد آوری آنها ممکن نمی بود. لذا به نظرم حیف باشد خاطرات این روزها را جایی ثبت نکنم. ۲- حرف زدن و تخلیه شدن، برای همه، کاری است لازم و ضروری. مخصوصا برای آدم مغرور و از خود متشکری مثل من که هیچکس را در این دنیا آدم حساب نمی کند و اصلا کسی را قابل درد دل کردن نمي داند!(البته این شاید بهانه ای باشد برای توجیه کم شانسی من در پیدا کردن دوست قابل اعتماد)
اما اصل مطلب... دكتر علي نحوي به نظر من از افتخارات دانشگاه خواجه نصير و از معتبر ترين اساتيد دانشكده (حداقل در گروه جامداتي ها) مي باشد. وي داراي دو دكترا در رشته هاي روباتيك و حقيقت مجازي (يكيشان از دانشگاه مك گيل، آن يكي را نمي دانم) و نيز مقالات و عناوين جورواجور علمي از دانشگاه هاي معتبر دنيا است كه چند ترم بعنوان استاد نمونه دانشگاه يوتاه(اگر اشتباه نكنم) انتخاب شده و به تازگي (نزديك به ۶ سال) است كه به عضويت هيئت علمي دانشكده مكانيك دانشگاه خواجه نصير در آمده.
۲ سال پيش وي براي اولين بار درس استاتيك را در دوره كارشناسي ارائه داد و از شانس توپ ما(كه معمولا خيلي كم نصيبمان مي شود)، شديم دانشجوي استاتيك دكتر نحوي، آن ترم در كلاس استاتيك، بدون تعارف، نمونه اي از يك شخصيت علمي، باهوش، محترم، منظم، و در يك كلام، يك استاد واقعي را سر كلاس ديدم. شخصيتي كه تلرانس بالايش در برخورد با دانشجويان و حوصله و وقتي كه براي دانشجوها مي گذاشت(در آن فضاي غم انگيز رابطه استاتيد با دانشجوها) واقعا شگفت انگيز بود...
اولين عكس العملي كه از سوي آموزش دانشكده به نحوه تدريس وي نشان داده شد، اين بود كه چرا سوالهاي امتحاني را اينقدر آسان طراحي كرده! اداره آموزش گاگول دانشكده و در راس آن خانم رئيس بد اخلاقش(آموزش دانشكده مكانيك دانشگاه خواجه نصير كلكسيوني از زنان بد اخلاق است كه منتظرند يك نفر از در وارد شود تا پاچه ي وي را بگيرند) حواسشان نبود كه دكتر نحوي از پشت كوه نيامده كه تجربه اي نداشته باشد. در حقيقت سوالهايي كه سر امتحان به ما داده شد سوالهايي بود كه دكتر سالها در دانشگاه هاي آمريكا براي دانشجويان طرح مي كرد و هيچ كس هم به وي اعتراض نمي كرد!
اين اولين تير سيستم سوراخ آموزش دانشكده به يكي از بهترين اساتيد دانشگاه بود...
نمي دانم چه اتفاقاتي در اين چند سال رخ داد كه...
ترم گذشته ۲ واحد زبان تخصصي با دكتر نصيب ما شد. برخلاف آن شخصيت رويايي كه ۲ سال قبل ديده بودم نحوه تدريس دكتر تقريبا به ساير اساتيد نزديك شده بود... امتحاناتش هم كاملا غير استاندارد و فوق العاده سخت بودند...
اين ترم هم بخاطر علاقه اي كه به شخصيت وي داشتم( و دارم- تعامل وي با دانشجويان هنوز هم بينظير است) ۳ واحد كنترل اتوماتيك با ايشان گرفتم. امروز ظاهرا مي بايست سومين جلسه ي كلاس باشد(دو جلسه ي قبل مثل همه ي قديميها، لات بازي در آورده، كلاسها را پيچانديم). خبري از دكتر نبود كه نبود. منظم ترين استاد دانشكده، امروز ۱ ساعت بعد از آغاز وقت قانوني كلاس تازه وارد دانشكده شدند و كلاس هم رفت براي خودش...
اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه يك سيستم بيمار، مي تواند از يك استاد كامل و سالم، يك استاد بي نظم بسازد.
نتيجه گيري علمي: نداريم...
نتيجه گيري ورزشي: آن هم نداريم...
نتيجه گيري اخلاقي: خداوند اداره آموزش و سيستم بيمار دانشكده را به راه راست "منحرف" كند...
تفكرات اينجانب حاكي از اينست كه كشور ما شديدا نياز به يك انتقال نژادي از خاكش به جايي ديگر دارد. به اعتقاد من اينكار بطور حتم بخش اعظم مشكلات كشور را جيرينگي حل خواهد كرد...
بقول داش جعفر، خداوند بزرگ در محاسباتش در خلق جماعت "لر" بدون ترديد يكي از عمليات رياضي را اشتباه انجام داده است. چرا كه اين جماعت بدجوري عجيب و غريب آفريده شده اند. شوخي نمي كنم. دوستان لر خواهشا ناراحت نشوند. قسم ميخورم نظير اين جماعت در هيچ كجاي دنيا نديده ام و نشنيده ام...
شايد بتوان براي آنكه خلق لر را از خاك اين كشور به جاي ديگر فرستاد، از الگوي مهاجرت يهوديان از اروپا به سرزمين مقدسشان، اورشليم نمونه برداري كرد. براي اينكار اولا نياز به يك لوروكاست(بر وزن هولوكاست) آبكي داريم و ثانيا نياز به يك سرزمين موعود! من هرچقدر فكر مي كنم سرزمين موعودي(غير از خرم آباد و بروجرد) براي لرهاي عزيزمان پيدا نمي كنم...
راستش نمي دانم... دوستاني كه در اين زمينه با بنده هم عقيده هستند لطفا كمك كنند...