با اينكه شديدا در جستجوي يك عكس احتمالا آبي يا قرمز با عكس يك دختر خيلي زيبا به همراه چند خط شعر نو (ترجيحا از شعراي بي مزه ي معاصر كه گرچه آب دماغشان را نمي توانند بالا بكشند، اما سعي مي كنند وانمود كنند به عمق مفهوم عشق آسماني رسيده اند!) بودم، دلم راضي نشد مثل سايرين با اين كار كودكانه،بار ديگر مفهوم والاي عشق را مسخره كنم.
نفهميدم چه شد كه در بين تلاش مذبوحانه ام براي يافتن يك عكس عاشقانه، به يكباره عاشقانه ترين صحنه ي ممكن را در باغچه ي حياطمان يافتم. حيفم آمد كه خاطره زيباي عشق يك مادر، يك عشق حقيقي، را از دوستانم دريغ كنم.
ضمنا، خدا را صدهزار مرتبه شكر كه گربه ها قابليت وبلاگ نويسي ندارند، و الا احتمالا عشق آسماني آنها هم تبديل به يك بچه بازي خنده دار ميشد.
باور کنید ما هم اعتقاد داریم. ما هم ایمان داریم. ما هم خدا و پیغمبر و امام علی داریم. باور کنید به همه ی اینها افتخار می کنیم. ما قرآن می خوانیم. دعا می خوانیم. نماز می خوانیم. همه ی این کارها را می کنیم. ما سالهاست مسلمانیم و سالهای دیگر مسلمان خواهیم ماند. اما چه کنیم که انسانیم. چه بسا اگر انسان نبودیم نه سوالی داشتیم نه جوابی می خواستیم نه تردیدی داشتیم نه اعتراضی و نه مشکلی.
ما داستان سرا نیستیم. ما ساده لوح نیستیم. سطحی نگر نیستیم. ما بی اعتقاد نیستیم. ما افکار بچه گانه نداریم. ما به حکمت ایمان داریم. ما به صبر ایمان داریم. به معاد ایمان داریم.
ما دیوانه نیستیم. روح و روانمان آزرده هست اما روانی نیستیم.
ما ترسو نیستیم. مفتخریم همان خدایی که ما را آفریده، خرده شهامتی به ما داده تا سوال کنیم. و سوال می کنیم چون انسانیم. که اگر سوال نکنیم انسان نیستیم. و این، باور ماست.
از کجا شروع کنیم؟ بسیار خوب. فرض کنید ما یک انسان ۳۵ ساله داریم که حقیقتا "انسان" است و شخصیتی دارد، بینهایت ستودنی. گرچه مثل همه ی انسانهای عالم، کامل نیست، اما از بسیاری از همنوعان خود "انسان"تر است. او با ما یک تفاوت بزرگ دارد. او نمی تواند مثل ما شب ها بیدار بماند و بنویسد. چرا؟ برای اینکه احتمالا خون از بینی اش سرازیر می شود. چرا؟ چون ده جلسه شیمی درمانی دردناک هم برایش مفید نبوده است. و حال مجبور است به تنهایی در کنار مادر پیر خود، فرسنگها دور از خواهر و برادرش، شب ها زود بخوابد تا سردرد نگیرد. او مجبور است تنها بماند و تنها زندگی کند. چرا؟ چون هزینه های درمان در ایالات متحده بالاست و او نمی تواند از عهده آن برآید. چرا؟ چون سرطان خون به او اجازه نمی دهد به درستی کار کند. نه فقط کار، بلکه حتی نمی تواند به فکر تشکیل خانواده و آینده باشد. چرا؟ چون پزشکان مرگش را خیلی خیلی نزدیک می بینند. چرا؟ شما به ما بگوئید چرا!
من اعتراف می کنم که نمی فهمم. صادقانه میگویم که سر از هیچ چیز در نمی آورم. من نمی فهمم آن جوان خوش سیمای ۳۵ ساله چرا باید کمتر از من زندگی کند؟ من می دانم که او برای زنده ماندن، خیلی بیشتر از من، لیاقت دارد. من می دانم که او می توانست بهترین زندگی ها را در کنار همسر و فرزندانش داشته باشد. او می توانست بجای سردردهای موسمی، به چیز های بهتری فکر کند. او می توانست بجای استرس شیمی درمانی، استرس جشن عروسی فرزندانش را داشته باشد. او می توانست برای جامعه هزاران برابر، مفید تر از من و امثال من باشد. چرا شخصیتی مثل او این روزها باید به کابوس سیاه مرگ فکر کند؟
جان مادرتان نگویید که این روزگار است و قسمت است و تقدیر است و حکمتی دارد و غیره و غیره. شما هم اگر مثل من از آغاز امسال تا به امروز، دو عزیز از دست داده بودید و حیرت زده، آب شدن سومی را در جلوی چشمانتان حس می کردید، حالتان از هرچه تقدیر و قسمت و روزگار و حکمت و غیره و ذلک بهم می خورد.
من عصبانیم. آنقدر عصبانی که می توانم پروانه ی کوچکی را که بالای سرم می چرخد، له کنم.
سرم درد می کند. احساس می کنم بافتهای بدنم همگی تخلیه شده اند و کوره ی آتشی، درست در مرکز ثقل بدنم، آنجا که در گذشته اسمش قلب بود، کار گذاشته اند. جریان داغی در شریانهای وجودم جاری است و از این سو به آن سو، وحشیانه زوزه می کشد. و من به فکر آن هستم که این "روزگار بی انصاف" تا چند وقت دیگر، دفتر زندگی یکی دیگر از عزیزانم را پاره پاره خواهد کرد، پوچ.



...
تو هنوز هم خدایی؟