تبليغاتX
روزگـــــــــار
یادداشتهای یک ذهن درگیـــر
به بنده هیچ ارتباطی ندارد که مکانیزم لنگ و پیرو با چهار نقطه دقت طراحی کنم. هیچ علاقه ای هم به برنامه نویسی با زبان C ندارم. زبان مورد علاقه ی من «بی زبانی» است. خسته شدیم از بس حرف زدیم و حرف شنیدیم. کمی ساکت باشیم. به هیچ کجا بر نمی خورد.  ضمنا روی قهرمانی یکی از تیمهای زیر هم شرط می بندیم:

ایتالیا - جمهوری چک - انگلستان - پرتغال...قبول ندارید؟ بسم الله ...

به اعتقاد من بعضی وقتها فوتبال دیدن اشکال ندارد. حتی اگر بین امتحانات پایان ترم باشی!

پی نوشت: دلم برایت تنگ شده عوضی. یک کاری بکن ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت توسط رضا |

در گذشته دوستی داشتم، بینهایت دوست داشتنی. دوستی که هرگز ندیده بودمش اما کلام آرامی داشت که حتی می توانست با آدم عجیب و غریبی مثل من که بیش از بیست سال از خودش کوچکتر بود، ارتباط برقرار کند.

استاد حرفهای به موقع و بجا بود. بعضی وقتها کلمات قصاری میگفت که ساعتها مرا به فکر کردن وا میداشت. می دانستم آدم فاضل و با شخصیتی بود، اما حقیقتا این حس روانشناسانه ی معجزه گرش که بر اساس آن می توانست گاها با یک جمله، وجود من را زیر و رو کند، همیشه برای من عجیب و قابل تقدیر بود.

یادم هست یکبار که از یک اتفاق ناگوار شدیدا ناراحت بودم، فقط یک جمله به من گفت که روحیه ی درب و داغانم را به یکباره صیقل داد.  می گفت آلمانی ها ضرب المثلی دارند که می گوید: همیشه بعد از اتفاقات ناگوار، به این فکر کن که آن اتفاق می توانست بدتر از این رخ دهد.

چند شب پیش که خواب از ذهنم فراری شده بود و مدام صحنه های شیشه ی خرد شده و ضبط و لاستیک زاپاس و طاقچه ی عقب و گواهینامه و دفترچه حساب و کانال کولر سرقت شده را در ذهنم مرور می کردم، بی اختیار یاد آن دوست ارزشمند افتادم. شاید اگر آن ضرب المثل آلمانی نبود، شبی که با آن سرقت وحشتناک شروع شده بود هرگز صبح نمی شد.

من هنوز هم خدا را شاکرم. این اتفاق می توانست خیلی خیلی بدتر از این رخ بدهد...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت توسط رضا |