از اولش هم از این آدم خوشم نمیامد. شاید از همانروز اول که به آلمان رفت پیش بینی می کردم این فوتبالیست محجوب! به جرگه ی سایر فوتبالیست های محجوب لژیونر خواهد پیوست. یادم نمیاید بازیکنی از ایران در خارج بازی کرده باشد و به این مسائل کشیده نشده باشد...
داستان از این قرار است که این خانوم خود را "سمیرا مهدوی کیا" میداند. ظاهرا این شخص حیله گر(معمولا وقتی یک آدم مشهور دچار چنین مشکلی میشود، به هر دلیلی که باشد طرف مقابلش حیله گر خوانده میشود!) آرام آرام وارد زندگی مهدی شده و سرانجام توانسته نظر مثبت او برای ازدواج موقت را جلب کند(هر وقت رسانه های داخلی کم میاورند هرگونه رابطه ای از این دست را نتیجه ی ازدواج موقت میخوانند نه رابطه ی معمولی نامشروع!) و سرانجام این جوان محجوب و محبوب در دام! این زن شیاد کلاه بردار گرفتار میشود(نمی گویند که مهدوی کیا خیانت می کند یا ... فقط میگویند در دام میفتد!)!!
نتیجه گیری اخلاقی: شهرت و ثروت و خانواده دار بودن و مذهبی بودن و مسائلی از این قبیل هرگز برای انسان ظرفیت نمیاورد. حتی اگر این انسان، فوتبالیست محبوبی مثل مهدی مهدوی کیا باشد.
نتیجه گیری غیر اخلاقی: انرژی هسته ای حق مسلم ماست.
نتیجه گیری ورزشی: دلایل افت یک بازیکن میتواند غیر از مصدومیت یا دوری از میادین یا مربی پدر سوخته یا ... باشد!
اگر آشنا به زبان آلمانی هستید و آی اس پی مورد استفاده شما این ضد فیلتر را فیلتر نکرده برای اطلاعات بیشتر به سایت نشریه ی صهیونیستی و خائن بیلد! در اینجا مراجعه کنید.
اگر گفته هاي من در مورد نحوه ي پردازش رسانه هاي داخلي به اين قبيل اخبار را قبول نداريد اینجا و یا اينجا را كليك كنيد.
و من سیزده روز قبل، در فاصله ی کمتر از یک متر، با چشم خود "حقارت بشریت" را دیدم. من خودم دیدم که خانه و ماشین و پول و اسکناس و زن و فرزند و مادر و پدر "پودر" خواهند شد. پودری سفید به اسم کافور. شاید یک حالی هم بدهند و کمی عطر و تربت هم قاطی این پودر کنند. کفن کربلا هم صد البته جای خود.
من دیدم که آخرین رنگ، سرخی و کبودی است، نه مشکی. و این هم از علم خداست. تصور کن پوستت بعد از مرگ مشکی بشود. باز لااقل جنازه ی کبود ارزش گریه و زاری دارد. جنازه ی مشکی را که کسی نگاه هم نمی کند. و آخرین لایه، پوستی است که بلافاصله کبود می شود. اگر کمی صبر کنیم هم می گندد و وای از آن لحظه که اطرافیان دلشان نخواهد بدن بی جانت چند دقیقه بیشتر بینشان باشد.
نردیست جهان که بردنش باختن است نرادی آن به نقش کم ساختن است
دنیا به مثل چو کعبتین نرد است برداشتنش برای انداختن است
شاعر راست می گوید. دایی جان در این دنیا هیچ چیز نداشت. او اینجا باخت اما یکجای دیگر برد. نرادی جهان را واقعا بلد بود. آنقدر به نقش کم ساخت که سبک بال از این دنیا رفت. سبک بال. مثل یاکریم های حیاط خانه اش...
پی نوشت ۱: دوستان عزیز کامنت گذار. خواهشمندم اگر قدم رنجه می فرمایید و کامنتی مینویسید مطلب مورد نظر را بخوانید. بقول این کامنت را برای پاسخ دید و بازدید وبلاگی نگذارید.
پی نوشت ۲: (خطاب به آقای دکتر) دکتر جان گرچه شما دانشجوی دکترای روباتیک دانشگاه استکهلم هستی و ما نیستیم و حق داری که جواب ایمیل های مارو ندی و حق داری عکسهایی که با دوربین حضرتعالی گرفتم رو نفرستی اما ترا به جان عزیزت لااقل اون عکسهای دو نفره رو بفرست که به قول شاعر "در حسرت دیدار تو آواره ترینم..." (وگرنه دعا میکنم نفرین باربارا دامنت رو بگیره
)