خدایا عجب حالی دادی شب عیدی! تو را به جان عزیزت نمی شد یک شب دیگر در کل سال همچین اتفاقی بیفتد؟ مشتی! ما که دائما در چنگال قضا و قدر حضرت والا بودیم، نمی شد کمی مرام و معرفت به خرج داده، به نوروزمان آفتابه نمی گرفتی؟! ببینم شما نشنیدی از قدیم گفته اند، هر کاری که انسان در اول سال مشغول به آن باشد، تا آخر سال گرفتار همان خواهد بود؟! جان مولا نکند تا آخر سال عزاداری داشته باشیم؟
جوان مردم را که گرفتی، ناز شصتت! امانتی بود که دادی و پس گرفتی... نمیشد این امانتی را یک شب غیر از شب تحویل سال پس بگیری؟! خدا به باحالی شما ندیده بودیم!!!
شکر. به هر چه دادی و ندادی. شکرت. سایه ات از سر ما و هیچ بنده ی دیگری کم نشود.
یک چیز دیگر. ما که امسال عیدمان از صد تا عزاداری و سینه زنی بدتر شد. آن خوشحالی و شادی که به ما ندادی، به طور عادلانه (فقط جان من حواست باشد که عادلانه باشد، و الا رئیس جمهور محترم خداوندی تو را هم زیر سوال می برد) بین دوستان و آشنایان تقسیم کن. به امید دیدار...
پی نوشت: از همه ی دوستان که در این مدت کوتاه سرشان را با اظهار وقایع این غصه ی ناخواسته درد آوردم شدیدا معذرت خواهی می کنم. امیدوارم به بزرگی خود مرا ببخشند. از صمیم قلبم برای چند نفری که تراوشات نخراشیده ی روح نخراشیده تر بنده را تحمل کردند ممنونم. امیدوارم همگی سال زیبا و طلایی داشته باشید. مرا هم از دعای خود محروم نکنید.
بیمارستان که چه عرض کنم! کشتارگاه قلعه مرغی! تنها چیزی که در آنجا معنی نداشت، نظافت بود. هیف که حسش نبود و الا می دانستم چه لیچاری نثار رئیس بی کفایت آن مرغداری بیمارستان نما بکنم.
با خودم گفتم دایی جان عجب غیرتی داشتی! نفس کشیدن از راه یک لوله ی نیم سانتی؟! می شود مگر؟! من خر را بگو که نصف شب که از شدت درد به خود می پیچیدی، به خیالم فکر مشغولت اجازه نمیداد بخوابی. یا وقتی که هوای اتاق را نمی توانستی به راحتی نفس بکشی ، وارد ایوان می شدی و من احمق فکر می کردم دلت برای دیدن درختان پرتقال تامسون حیاط جلویی تنگ شده!
فردا - آخرین تیر ترکش پزشکان برای عقب انداختن مرگ یک جوان خوش قد و بالای ۴۳ ساله با همسر و یک دختر ۱۷ ساله و یک پسر ۱۵ ساله. خدا می داند ۲۴ ساعت آینده چه اتفاقاتی خواهد افتاد. می گفتند در جراحی های خطرناک که بیم مرگ می رود، حتما باید یکی از اولیای دم برای اعلام رضایت از عمل با ریسک بالا، امضا بدهد. همسرش نمی دانست امضا بکند یا نه. زن بیچاره! مثل پروانه دورش می چرخید. می سوخت ولی دم بر نمی آورد.
چقدر دلم می خواهد یک شانه پیدا کنم و تمام بغض های فرو ریخته این چند روز را یکجا گریه کنم. خدایا، من تنها تر هستم یا آن جوان بی کس و کاری که کمی آنطرف تر روی تخت آی سی یو خوابیده؟
نفرت انگیز نیست؟!
من اینجا فراموش شده ام. نه اینکه کسی مرا فراموش کرده باشد. تو فراموشم کردی. اصلا مرا نمی بینی. همه را فراموش کردی. میلاد را هم فراموش کردی. و الا بخاطر خیانت نامزد بی آبرویش مجبور نمیشد این روزها به مرگ فکر کند و از هر چه عشق و عاشقی است، دلزده شود.
نزدیکتر از رگ گردن؟ هه! چقدر نزدیک؟ آنقدر که سال تا سال هم گشایشی نیست! نزدیکتر از رگ گردن! گفتی و باور کردیم!
مردیم از اینهمه آرامش! "اساسا علت گرایش مردم به دین، آرامش عجیبی است که انسان را در طوفانهای زندگی آرام و مطمئن نگه میدارد". پیر مرد دروغگو ! مطمئن بودم اگر شندرغاز حقوق تدریس دبیرستانی نبود، هرگز همچین جملاتی از ذهنش هم عبور نمی کرد. ما چقدر بدبخت بودیم که برای شندرغاز نمره به اراجیفش گوش می دادیم و برای اینکه نشان بدهیم خوابمان نبرده سرهایمان را تکان می دادیم.
داستان این اعتقاد سوراخ بی خاصیت دهن پر کن چیست؟ عزاداری کنیم؟ گریه کنیم؟هه! که چی؟ کو جواب؟
بگو دست از سر ما بردارند. ما خدایی نداریم. از اولش هم نداشتیم. الان هم نداریم. این موقع شب هم نداریم. و الا من مجبور نبودم بجای لم دادن در رخت خواب راحت، به در و دیوار نگاه کنم و به تنهایی و آرامش نداشته ام فکر کنم! امروز هم نداشتیم. اگر داشتیم آنهمه آدم زیر آوار یک حرم ۱۰۰۰ ساله نمی ماندند.
چرا؟ چهار نفر آدم پیزوری پست فطرت نامرد عوضی آن سر دنیا بنشینند و برای ما تصمیم بگیرند و منفجر کنند و بجنگند و بکشند و محکوم کنند و ما را به خاک سیاه بنشانند و ما هم دستمان از همه جا کوتاه، بسوزیم و بسازیم؟! هه! عجب خدای باحالی داریم.
چرند میگویم؟ تو درستش را بگو. بگو جوانی که در این روزگار سیاه قحطی زده با آدمهای نامرد کرکس صفت تنها مانده چه خاکی بر سرش کند؟ بگو آن مرد ۴۲ ساله با زن و دختر دم بخت و پسر نوجوانش چرا باید تا یک ماه دیگر بمیرد؟ بگو این آدمهای بدبخت بیچاره که گله ای این طرف و آن طرف کشته می شوند خدایشان را کجا پیدا کنند؟ بگو آن منجی که یک عمر یک عده منتظرش بودند، یک عده بدنبالش میگشتند، یک عده برایش گریه و زاری کردند و یک عده از قبالش نان می خوردند کجاست که به داد اصغر یازده ساله ی آدامس فروش سر چهارراه برسد؟
به من نخند، ولی باور کن... من هنوز هم تو را می پرستم...