تبليغاتX
روزگـــــــــار
یادداشتهای یک ذهن درگیـــر

reza-tehran

- چرا اینقدر پریشونی؟ ...

- میخوای بگی نمیدونی؟....

- چرا، تو بگو چیکار کنم؟... 

- اگه میدونستم که وضعم این نبود ....

- دختر... تو یک سال دیگه فارغ التحصیل میشی. مهندس میشی. همه یکجور دیگه بهت نگاه میکنن. نمیخوای دست از این بچه بازیها برداری؟...

 - اگه میدونستی چه لذتی داره...

- چی لذت داره؟ ...

-اینکه آدم عاشق یکی باشه و معشوقش کوچکترین تمایلی نشون نده...

-آخرش که چی؟ ...

- هیچی! من میشینم غصه میخورم. تو هم به زندگیت میرسی....

-من دلم نمیخواد یکی بخاطر من عذاب بکشه...

- واسه همینه اصلا محل نمیذاری؟...

- چرا نمیفهمی! من اصلا اونی که فکر میکنی نیستم. بخدا نیستم. تو داری اشتباه میکنی...

- خودخواه...

- دیوونه. تو یکسال از من بزرگتری. شرایطت اصلا یجوره دیگه است. ما بهم نمیخوریم..

- خودخواه...

- تو همین الانش هزار جور کشته مرده داری. پسرهای ورودی شما اگه بفهمن چی تو ذهنت میگذره از فردا جواب سلاممو هم نمیدن...

 -خودخواه ..

- من چیکار کنم که فراموشم کنی؟ ...

 - اگه میدونستم که وضعم این نبود....

-اصلا من از تو بدم میاد...

-دروغ میگی ...

- نخیر. کاملا راست میگم. تو سنت از من بیشتره. هیچ برخوردی هم با هم نداشتیم. نه من خوب میشناسمت نه تو منو خوب میشناسی. از طرز رفتار و برخوردت با همکلاسیهات هم اصلا خوشم نمیاد...

-اینا همش بهوونه است. خودت هم میدونی..

- بهوونه؟ بهوونه برای چی؟..

- تو میترسی..

- از چی میترسم؟ ..

- از اینکه دلت یکجا گیر کنه، بمونی توش. بشی مثل من. دیوونه بشی. خل بشی. نفهمی دوروبرت چی میگذره. کلاس تخصصیت رو بخاطر یکی ول کنی بری سر کلاسش بشینی تا چند ثانیه بیشتر ببینیش. ساعت ۱۰  کلاس داشته باشی و ۸ صبح بیای دانشگاه تا قدمهای یک نفر رو با چشمات بشماری. چند نفر دورت رو بگیرن و باهات حرف بزنن، اونوقت تو حواست به یکی دیگه باشه. یواشکی بری ته دانشگاه تنها روی یک صندلی بشینی و به یک نفر فکر کنی. از شنیدن صدای یک نفر مست بشی. دیوونه بشی. خل بشی. بشی مثل من..

-من با تو چیکار کنم؟ ..

 - هیچی. یک عمر بترس. جلو نیا. حرف نزن. سرتو بنداز پائین. تا آخر عمرت بچه مثبت دانشکده بمون..

- لعنت به این کلاس ادبیات.

 - آره حق داری. همه چیز همونجا شروع شد.یادته ترم اول؟ استاد اراجیف میبافت، تو مینشستی آخر کلاس "سمفونی مردگان" میخوندی. من هم زیرچشمی نگات میکردم؟ ...

-فراموشم کن..

- میدونی که نمیشه. اگه میتونستم، اون یک ترمی که نبودی فراموشت میکردم...

-بخاطر خدا فراموشم کن. من از این وضع ناراحتم. بار سنگین نگاهت خوردم میکنه..

- همینه که هست. یا از این حصار مسخره ای که دورت پیچیدی میای بیرون و جواب دل منو میدی، یا تا روز فارغ التحصیلیت با نگاهم خوردت میکنم. این خط ، این  نشون!

من پلک زدم و او رفت. ایندفعه فقط چند ثانیه طول کشید. مگر نمیشود آدم لحظاتی از راه دور به یک نفر خیره شود و با نگاهش با او گفتگو کند؟

+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت توسط رضا |

چرا از صحبت کردن خسته نمی شد؟ انگار هزار سال حرف داشت! از در و دیوار می گفت. از افزایش حقوق کارمندان، تورم، دولت کریمه، نماز جمعه، روابط دختر و پسر، جن و پری و ... . خدا پدر و مادر دامادشان را بیامرزد که مثل موش نشسته بود و فقط گوش می داد. من که از آشپزخانه حرفهایشان را می شنیدم کم کم حوصله ام داشت سر می رفت. مانده بودم چطور داماد بیچاره شان آنهمه انتقاد و پیشنهاد و نق و نوق بی حاصل را تحمل می کرد. مانده بودم در این شرایط سخت و بحرانی، آنهمه حرف و حدیث چطور به ذهنش رسیده بود؟! آدم یک دنیا حرف و آرزو و انتقاد و پیشنهاد داشته باشد و تا چند روز دیگر بمیرد؟ مسخره است!

هرکاری کرد که تا شب کنارش بمانم قبول نکردم. از اینکه نمی توانستم این خواسته اش را قبول کنم ناراحت بودم اما چاره ای نداشتم. باید برای امتحان دوشنبه خودم را آماده می کردم و او باید میفهمید. ناسلامتی برای خودش مردی شده بود. در همین یک ماهی که ندیده بودمش انگار ۱۰ سال بزرگتر شده بود. فهم و درکش هم چند برابر شده بود. عجیب حرف پدرش را گوش می کرد. من مانده بودم چطور در مقابل خواستهای پدر یکدندگی و لجبازی قدیم را نداشت. پسرک بیچاره، انگار تازه می فهمید از دست دادن پدر در نوجوانی یعنی چه؟! آدم تازه به بلوغ فکری و جسمی رسیده باشد و با هزار امید و آرزو به آینده فکر کند، آنوقت در ۱۵ سالگی یتیم شود؟ مسخره است!

خیلی دلم می خواست می توانستم او را به امامزاده ببرم و صبح تا شب کنارش بمانم. نمی فهمم او از این امامزاده ها چه دیده که روز و شب و دعا و نذر و نیازش به آنها مربوط می شود! البته شاید من هم اگر جای او بودم همین کار را می کردم. آخر مادر بودن و پسر بزرگتر را از دست دادن آنقدر سخت هست که برای جلوگیری از آن آدم دست به هر کاری بزند. بهر حال من باید بر می گشتم و الا می بایست قید امتحان دوشنبه را بزنم. لعنت به این امتحانات! همه چیزمان شده امتحان دادن! می خوانیم برای امتحان. فکر می کنیم برای امتحان. راه می رویم برای امتحان. می میریم برای امتحان. رنج می کشیم برای امتحان. عزیز از دست می دهیم برای امتحان. له می شویم برای امتحان. می سوزیم برای امتحان. روز و شب و زندگی و مرگ و فکر و ذکر و خوبی و بدی مان شده امتحان! اصلا آفریده شدیم برای امتحان شدن! اینهمه رنج بکشیم و سیاهی ببینیم برای امتحان شدن، آنوقت بهمان بگویند دعا کنیم تا از این امتحانات سربلند بیرون بیاییم؟! مسخره است!

امتحان دادن مسخره است.  خوشی مسخره است. کار مسخره است. پیشرفت مسخره است. خانه و ماشین و تعطیلات و تفریحات مسخره است. مادر و پدر و زن و فرزند مسخره است. دختر دم بخت مسخره است. پسر نوجوان مسخره است. همسر تحصیلکرده مسخره است. پدر پولدار مسخره است. خواهر دلسوز مسخره است. دنیا مسخره است. عشق مسخره است. زندگی مسخره است.همه چیز مسخره است.

همه چیز مسخره است...

همه چیز...

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت توسط رضا |