تبليغاتX
روزگـــــــــار
یادداشتهای یک ذهن درگیـــر

اینهمه رنگ از  کجا آورده ای....

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت توسط رضا |

نمیدونم اجازه دارم این حرفا رو بزنم یا نه.

انگشت هام خسته هستن و چشمام خسته تر. چند روزیه که(مخصوصا از آغاز ماه رمضان) یه چیزی بدجوری توی دلم سنگینی میکنه. اونقدر که حتی نمیتونم از این روزهای طلایی به خوبی استفاده کنم.

تو منو میشناسی. میدونی کی هستم. به چی فکر می کنم و از چی ناراحتم. کم باهات حرف میزنم ولی تو هوامو داشتی و داری... شک ندارم...

من چی ازت خواستم که جوابمو ندادی؟ چند وقته به درگاهت پناه آوردم تا جوابمو بدی؟

برای تو سخته؟ آره؟ جواب دادن سخته؟ برای تو؟

چکار باید میکردم که نکردم؟ کم دلم شکست؟ کم پیشت اومدم؟  کم دامن محبوب ترین مخلوقاتت رو گرفتم؟

کم نماز خوندم؟ کم دعا خوندم؟ کم قرآن خوندم؟ کم نذر کردم؟ کم قسم خوردم؟ کم روزه گرفتم؟ کم داد زدم؟ کم گریه زاری کردم؟

کجای کارم ایراد داشت که جوابمو ندادی؟

تو نمیدونی من کیم؟ نمیدونی ته دل من چی میگذره؟

میخوای حال منو بگیری؟ باشه!  گرفتی! حالمو اساسی گرفتی. دو ساله که حالمو گرفتی. اونقدر حالمو گرفتی که هر چند وقت یکبار میشینم یک گوشه و گریه زاری می کنم. یکجوری حالمو گرفتی که دیگه پیشت نتونم سر بلند کنم.

من آدم خوبی نیستم. خیلی گناه میکنم. دروغ میگم. غیبت میکنم. حسادت میکنم. کینه ورزی میکنم. نمازم رو عقب میندازم. اما تو چی؟

تو با من فرق نداری؟ نباید جوابمو بدی؟ نباید درخواستم رو پاسخ بدی؟

بخشش از بزرگان نیست؟ تو بزرگ نیستی؟

یکبار، فقط یکبار تو این دو سال گوشه چشمی بهم نشون دادی؟ یک ذره از اون چیزی که میخواستم رو  بهم دادی؟ کوچکترین امیدواری بهم دادی که دلم بهش خوش باشه؟

دو ساله نمیتونم شاد باشم. نمیتونم. خودت هم میدونی. مجبورم جلوی بقیه قیافه بگیرم و قه قهه بزنم. و الا باید به صد نفر جواب بدم. هر چند وقت یکبار دلم میخواد بترکه. خودت میدونی. به هیچکس هم نمیتونم بگم. چون غیر از تو کسی رو ندارم. باید بار سنگین این غم رو به تنهایی به دوش بکشم.

اینه؟ اون خدای خوب و مهربان که میگن اینه؟ نشستی کنار تا بسوزم و بمیرم؟ خدای بخشنده و مهربان که میگن به ما که میرسه میخواد حالگیری کنه؟

این رسمش نیست. به خودت قسم این رسمش نیست. من آدم نا لایق و غیرقابل بخشش و غیر قابل اجابتی هستم. اما بین من و تو خیلی تفاوته. تو خدایی ...

تو خدایی...

خودت میدونی این روزها‌، مخصوصا دم افطار خیلی بهم سخت میگذره.

دیروز رفته بودم محل کار. طبق رسم سالانه سفره افطار پهن کرده بودن. همه هم نشسته بودن دور سفره. همچین که صدای اذان رو شنیدم بغضم گرفت. یک کم اگه خودمو کنترل نکرده بودم گریه زاری شروع میشد. اونوقت بهت و تعجبش میموند برای همه، آبروریزیش میموند برای من. حتما هم بعدش همکارا هزار جور تفسیر میکردن.

اینا رو برای کی میگم؟ تو که بهتر از همه میدونی تو دل من چی میگذره.

یعنی من اینقدر بی ارزشم برات؟ موجودی که خودت خلقش کردی، از روحت در اون دمیدی، بزرگش کردی، بهش نعمت دادی و اینهمه سال کمکش کردی. این موجود اینقدر برات بی ارزشه که دو سال حرفش رو گوش نمیدی؟

اصلا تو چه خدایی هستی؟ اصلا تو وجود نداری. خدا نیست. همش الکیه.

مزخرف میگم. میدونم.

ببین! چشمام خسته شدن. زبونم خسته شده. دیگه رغبت نمیکنم ازت بخوام. دیگه حال دعا کردن ندارم. حتی سر نماز هم حال دعا کردن ندارم. احساس میکنم همش تلاش مذبوحانه است. اگه میخواستی تا الان حرفمو گوش داده بودی.

آخه این دل لعنتی چه ارزشی داره؟ کی بود میگفت اگه دل آدم بشکنه خدا جوابشو میده؟ کی بود میگفت دل پایگاه عشق خداست؟ کی بود می گفت خدا درخواست دل رو بی جواب نمیذاره؟

اصلا این دل لامصب رو واسه چی دادی؟ که راه بیفتم تو خیابون به این و اون دل ببازم بعد هم برم بگم عاشقش شدم؟ کی غیر از خودت تو قلب من جا داره؟ این درسته که ندای دلم رو بدون جواب بذاری؟

نگاه کن! به چنان فلاکتی افتادم که بجای اینکه حرفم رو مستقیما به خودت بزنم یا حداقل یک دوست و همراه خوب پیدا کنم که باهاش درد دل کنم، یک وبلاگ کوچیک که حتی معلوم نیست یک نفر بیننده هم داشته باشه شده گوش که من از این غم بزرگ براش بگم!

آره. غم بزرگ. خیلی بزرگ. خودت میدونی اگه یک نفر یه چیز ازت بخواد و جوابشو ندی چقدر زجرآوره.

من ازت نه پول خواستم،نه کار، نه زندگی، نه زن، نه بچه، نه خونه، نه ماشین نه هیچ چیز دیگه.

دوساله که من فقط یک چیز ازت خواستم.

خودت میدونی که تو این دو سال حتی یک دعا برای خودم نکردم.

بدون تعارف بگم. اگه نمی خوای این درخواستم رو اجابت کنی جونم رو بگیر. من این زندگی رو نمیخوام.  من نمیتونم قبول کنم، اونقدر برات بی ارزشم که ...

دو سال دلم لبریز از یک خواسته بوده و هست. اون هم نه برای خودم. که برای یک نفر دیگه که ذره ذره داره آب میشه.

ماه رمضونه. شب جمعه هم هست. باید برم بخوابم تا اذان صبح خواب نمونم. نمیدونم میخوای با من چکار کنی. خودم هم نمیدونم چکار باید بکنم.

خودت میدونی و این دل بی خاصیت من. کاری نکن در پیشگاهت از این هم که هستم، بیشتر احساس حقارت کنم.

 لذت جواب گرفتن رو از من دریغ نکن.

گرچه روز به روز  دارم مطمئن تر میشم این سوز و گدازها همش بی فایده است...

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت توسط رضا |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.
از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
 
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت توسط رضا |

مدتی هست که گفتگوهایی بین من و خانم نفیسه محترم بوجود اومده که دوستان احتمالا در جریان هستن، اما برای دوستانی که در جریان این گفتگوها نیستن لازمه که توضیح مختصری بدم.

ماجرا از اونجا شروع شد که من به شکل کاملا تصادفی با وبلاگ ایشون آشنا شدم و تنها به عنوان نمونه بخش هایی از مطالبشون رو انتخاب کردم و در کنار اونها نیز نظر شخصی خودم رو قرار دادم و برای حفظ احترام ایشون، ماخذ مطالب انتخابی رو هم ذکر کردم. مطلب ایشون و توضیحات من رو میتونید در پست "عشقهای وبلاگی" که در تاریخ چهارم شهریور ثبت شده ببینید.

این کار من با اعتراض و توضیحات تکمیلی ایشون در کامنت های این پست و پستهای بعدی مواجه شد که دوستان میتونن ببینن.

در حالیکه تنها سه هفته از نوشتن مطلب عشقهای وبلاگی نمیگذره، روز گذشته متوجه شدم رابطه عاشقانه ایشون و عشق محترمشون که ظاهرا هشت ماه قبل بوجود آمده بود، به هم خورده و حتی وبلاگ ایشون با آدرس http://nafisehq.blogfa.com هم از بلاگفا حذف شده و وبلاگ عشق سابقشون هم طبق گفته صاحبش دیگه تا ابد آپ دیت نمیشه.

گرچه این مطلب در ظاهر به من و هیچکس دیگه مربوط نمیشه، اما صرفا به این دلیل که بحث هایی در مورد عشق و روابط عاشقانه بین من و ایشون درگرفته بود لازم دونستم که چند نکته رو ذکر کنم...

همانطور که در مطلب عشقهای وبلاگی و تا حدودی در مطلب "سلاخی عشق" گفته بودم، شکست عشقهایی که با یک نگاه و بدون شناخت و بطور تصادفی بوجود میان و در محیط هایی مثل وبلاگ و مسنجر و اس ام اس به ظهور و باروری میرسن، دور از ذهن نیست، و این قانون زندگیه. هیچ تضمینی وجود نداره که احساسی که به این سادگی بوجود میاد به همین سادگی هم از بین نره.

اتفاقاتی از این قبیل (جدایی این دوست گرامی از عشق سابقشون) گرچه بسیار غم انگیز و ناراحت کننده هستن، اما حاوی پیامهای مهمی هم هستن. لذا اول از خودم و بعدا از تمام دوستان و آشنایانم و همه ی عزیزانی که این مطلب رو میخونن صمیمانه درخواست میکنم از این قبیل اتفاقات درس بگیرن و نگذارن سرنوشتشون از دستشون خارج بشه.

از خانم نفیسه گرامی هم اگر موجب ناراحتی و دلخوریشون شدم، با تمام وجودم عذرخواهی میکنم و ازشون میخوام حرفها و نظرات من رو با غرض ورزی ناجوانمردانه اشتباه نگیرن و من رو نه به چشم دشمن یا بدخواه، که به چشم داداش کوچکشون ببینن. همچنین ازشون برادرانه میخوام اگر بعد از این اتفاق دچار ناراحتی و دلسری شدن، حتی اگر باور دارن که خدایی وجود نداره، تنها برای لحظاتی پا روی این باورشون بذارن و خدا رو صدا کنن و داداش کوچکشون رو هم دعا کنن.

ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم..

موفق باشید...

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384ساعت توسط رضا |